X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
جمعه 20 مهر 1397 @ 20:53

چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی.

.

.

یک فیلم تکراری دارم میبینم.

از فکر آرزوهای گذشته ام بیرون نمی آیم.

درسی که میخواستم بخوانم و دانشگاهی که میخواستم بروم و شغلی که میخواستم داشته باشم.

توی یک سن، فکرهای مذهبی همه ی نقشه هایم را خراب کرد و بعدش هم فرصتی دست نداد.

همه اش ۱۶سال داشتم. شاید حتی کمتر.

بعدش هم خانواده ام خیلی بیپولتر از آن بودند که حمایتم کنند، خانواده ی همیشه شماتت گری که دائم میخواست ثابت کند من بد و گناهکار هستم. 

واقعا چرا پدر و مادرم همیشه با من مثل آدم بد و نابه جا رفتار میکردند؟

چون توی روند پسر آوریشان یک وقفه بودم؟ چون دیگر دختر نمیخواستند و من بین چندتا پسر دختر بودم؟ یا ربطی ندارد، کلا باب دلشان نبودم. 

هیچوقت جز احساس داشتن بزرگتر بالا سر که باید بهش جواب پس داد و ازش ترسید و کتک خورد و توهین شنید، احساس نکردم کس قابل اعتمادی دارم. 

شاید اکثر پدر و مادرها همینطور باشند. نمیدانم.

تنها چیزی که حالا میدانم این است که توی کودکی دنیای فانتزیم این بود که پدر و مادر نداشته باشم، تنها بروم بیرون و بعد از گشتن یک زن جوان مهربان مرا به فرزندی قبول کند. اما بعد از این را نمیدانستم و تصوری ازش نداشتم.

زمانی که از درس افتادم، هرقدر خواستم جبران کنم و از اول درس بخوانم نتوانستم و نشد. همه چیز هزارگره خورده بود و من مدام از پدرم میترسیدم و همیشه بار گناهی رو شانه هایم حس میکردم، هیچ وقت درست نفهمیدم چه گناهی که اینقدر بزرگ و غیرقابل بخشش است. هیچ وقت کار بدی نکرده بودم و همیشه حس میکردم از طرف پدر و مادرم مورد خشم هستم.

نمیتوانم بگویم هرچه بود گذشت.

چون نگذشت. نتیجه اش روزهای بیشماری مثل امروز است که مدام به خودم میگویم، خب، گلنار ۲۹ سالت شد و هیچ پخی نشدی.

نظرات (0)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد