چهارشنبه 14 شهریور 1397 @ 15:53

وقتی یک پیرمرد پوشک برادر بزرگترش را عوض کند

کوچکترین برادرم که حالا ۲۵سالی دارد، برداشت رفت سفر. که مسئولیت شستن و پوشاک کردن و غذا دادن و جابجا کردن عمویم از دوشش ساقط شود. عموی ۸۰ ساله ام که تمام عمرش توی ذهنش فقط زن بود و آداب شکار و همخوابی با زنها، و کتک زدن زن ثابت خودش؛ تا حالا هیچ سفری نرفته و حتی برای درمان ضعیف بودن نطفه اش تا شیراز نرفت. و سالی یک الی دوبار در حد چند ساعت می آمد خانه ی ما. به زنش فحش میداد و از زنهای مردم تعریف میکرد و فحشهای رکیک به رقبای عشقیش میداد و این وسط کمی هم برادر کوچکترش _ که پدرم باشد_ و زن و بچه اش را تحقیر میکرد.
حالا که بنا به گفته دکتر  از شدت فعالیت جنسی پروستاتش مشکل پیدا کرد و سرطان شد و زد به تمام بدنش و پاهایش فلج شدند، آمد خانه ی ما؛ عملش کردند و کمی کمرش بهتر شد.
 با توپ و تشر به برادرم دستور میدهد که این را بیاور و این را ببر و مرا روی ویلچر ببر بگردان و الی آخر. 
حالا که برادرم به فغان آمد و رفت سفر، بابام قبل از رفتنش یک جلسه ی توجیهی گذاشت، همراه با التماس و تهدید و ارعاب و تشویق که بمان ما لازمت داریم.
برادرم گفت گوش استماع ندارم، لمن تقول؟
و فرار کرد.
برادرهای دیگرم به بهانه کار و فلان از شستن عمویم شانه خالی کردند.
و بابام ماند و شستن ماتحت و اعضای خصوصی برادر بزرگترش.
عمویم توی پذیرایی خواب است و ما توی هال بودیم. کسی معمولا بخاطر وضعیت عموم توی پذیرایی نمیرود زیاد.
بابام از پذیرایی آمد، در حالی که رخساره برافروخته بود؛ تا کجا باز اعضای خصوصی غمزده ای دیده بود.
اول زیر لب و کم کم بلند بلند شروع کرد به خودش و برادرش و پدر و مادرش فحش دادن. بعد کمی هم خدا را ملاقات کرد و او را هم بی نصیب نگذاشت.
این بین مادرم برای پشتیهای قدیمیش رویه دوخته و سوار پشتیها کرده بود؛ خواهرم هم همه ی پشتیها را روی دور و بر مادرم تلنبار کرده بود؛ جوری که فقط سر مادرم از بینشان دیده میشد.یک کوه پشتی و یک سر خندان بین آنها.
پدرم چشمش به مادرم افتاد. لحظه ای لبخند زد؛ اما چنان داشت از عصبانیتش لذت میبرد که زورش آمد جو عوض کند و بخندد.
خنده اش را قورت داد و گفت اشمالچ مستیهله یا مره؟ شنو هسه های؟ که یعنی چرا خودت رو به بچگی زدی زن؟ این دیگه چیه؟
بعد نگاهی به خواهرم انداخت که در چشم پدرم مظهر سفاهت است؛ مخصوصا چون طلاق گرفته و خواستگارهای مدنظر بابام را رد میکند و سر دختر یازده ساله اش چادر نمیکند. ، بابام گفت مو انتی صاحبچ یاهو؟ که یعنی آخه تو دوستت کی باشه  که تو چی باشی؟
یعنی مادرم چون با خواهرم که مظهر سفاهت است دوست شده، میشود فهمید که چرا این کارها را میکند.
این فلسفه بابام است. هرکسی را از دوستش بشناس.
مادرم دلش برای خواهرم سوخت. رو کرد به بابام بهش گفت ها؟ عز اخوک ما طاح علی گلبک؟ لعد اشلون خطایه ابنک یتصبح اب عز عمه و یتمسه بی؟
که یعنی ها؟ ماتحت برادرت باب دلت نبود؟ پ چطور صبح و شبِ پسر بیچاره ت همین ماتحت شده بود؟
بابام خندید. اینقدر که سرخ شد.
بعد مادرم دور برداشت و گفت: انت خوث و مخلی الناس تاکل بیک لحم فاطس.
تو خنگی و گذاشتی مردم تو رو گوشت قربونی کنن.
بابام یکدفعه مثل برق گرفته ها پرید.
بعد تو خودش رفت.
بعد با چشمای وق زده از عصبانیت به مادرم گفت: تو قبلا جرات نداشتی اینطور بام حرف بزنی. آخرین بارت باشه ها.
و انگشتش را تهدیدآمیز سمت مادرم تکان داد.
مادرم کمی عقب نشست. بعد زد به مسخره بازی و گفت: آخ آخ از این انگشت، باز برام تکونش داد. والا حاجی، وجود ماتحت برادرت تو خونه بهم خیلی دل و جرات داده! احساس میکنم یه شیر تو خونه هست.
بابام بهش گفت: العن ابوچ لا بو اخوانچ
لعن به جد و آبادت و برادرات.
و خنده کنان زد بیرون.
مادرم گفت همین امروز میذارم میرم از این خونه.
و بلند شد ناهار درست کند.

نظرات (0)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد