X
تبلیغات
زولا
جمعه 19 مرداد 1397 @ 21:21

وارد پذیرایی مادرم اینها که شدم ، دیدم عمویم را از اتاق عمل آورده اند و دراز کشیده. با صدای بلندی که سعی کردم بشاش باشد گفتم "سلام عمی، حمدالله عل سلامه."*

جواب سلامم را داد و همانطور که توقع میرفت گریه کرد.

من هم فرار کردم و رفتم توی هال.

با مادرم احوالپرسی کردم و تا حرفم تموم شد، گفت: "دیدی؟ عموتو تو پشت قباله م نوشتن! اگه میدونستم قراره تو پشت قباله م باشه قبول نمیکردم..."

و برای بابام پشت چشم نازک کرد. بابام تازه از بیرون آمده بود و چشمهایش از گرما سرخ بودند. حوصله خنده نداشت، فقط اوف کرد و چاییش را سر کشید و رفت پیش عموم.

بعد مادرم بهم گفت :" یه لیوان شیر بده برادرت، ببره برا عموت."

برادرم خندید و گفت: " تکلیفت معلوم نیست."

مادرم گفت: " من هم یه روز میشم مثل این.. یا الله خذ امانتک گبل لا اصیرن عله علی گلب الناس."

برادرم گفت: "حالا یعنی چی؟ یعنی داری میگی ما بهت نمیرسیم؟"

این که من چرا حرفی نمیزدم و فقط چای میخوردم بخاطر این است که آدم کم حرفی هستم، و با پدر و مادرم خیلی حرف نمیزنم.



*سلام عمو، خدا سلامتی بده

**خدایا امانتیت ( یعنی همون جون آدمیزاد) رو بگیر قبل از اینکه باری بشم روی دوش مردم.

نظرات (0)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد