شنبه 6 مرداد 1397 @ 21:35

عصر بابام با مادرم حرف میزد و مادرم ناراحت بود از کارهایی که عمویم میکند.

پدرم از مادرم پرسید اگه گفتی کیو دیدم؟

مادرم حوصله نداشت جواب بدهد و ساکت ماند، کاری که من با شوهرم میکنم.

باز پدرم سوال کرد.

مادرم گفت نمیدونم لابد حضرت خضر.

بابام  لبخندی زد که تویش دلخوری بود و گفت نه اون که فعلا یه مدته ندیدیمش..

بعد دیگر مادرم بلند شد و گفت شانس ندارد و تا خانه را بازسازی کردند عمویم آمد و اسیر شده و فلان. و برادرم ناراحت شد و بهش گفت زشت است میشنود و اگر میخواهی صدایت را بشنود یه بارکی برو پیشش و مستقیم بهش بگو.

من هم زدم به شوخی و خنده و چای رقیق با لیمو خوردم و رژیم چای نخوردنم را شکستم.

حالا هم مادرم میگوید اوف ای خدا مگه ما چکار کردیم ... استغفرالله  استغفرالله... میترسم عیب کنم و خودم گرفتار بشم...

نظرات (0)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد