X
تبلیغات
زولا
چهارشنبه 27 تیر 1397 @ 19:53

هوا خیلی گرم است و جایی نمیشود رفت. کلا مگر کجا هست که آدم برود؟ یک لب شط است و یک بازار، که توی گرمای اینجا واقعا حوصله اش را ندارم.

آمدم خانه مادرم.

برای خواهرم لاک آورم از مغازه برادرشوهرم اینها، لاکهای آینه ای.

بعدش گفت برای تشکر سینما مهمان من.

گفتم باشه، بعدش دودل شدم. اما تصمیم گرفتم  خودم را مجبور کنم. 

تا ببینیم چه میشود.

نظرات (0)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد