X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 25 بهمن 1396 @ 00:55

ظرف و کتاب و نویسنده ها

رفتم ظرف شستم و آمدم.

کتاب که میخوانم، تا روزها یا ماهها بعد، بستگی دارد که چه قدر کتابش قوی باشد، لابلای فکرهایم خودش را نشان میدهد.

الان وقت ظرف شستم به کامو فکر میکردم. به آن عکسش که انگار ناراحت بود، و به آن حرفی که دخترش درباره ش زده که توی کودکی باباش را غمگین دیده، پرسیده بابا ناراحتی؟ گفته نه، تنهام. زمانی بوده که چون حرفهایش را صریح گفته دوستانش از جمله سارتر دشمنش شدند.

تنهایی بد است، دنیا را ملال آور میکند.

البته اینکه سارتر دشمن کامو شد، باعث شد کامو ارزشش در نظرم بالاتر برود.

طبق معمول، به این فکر میکردم که اگر کامو را از نزدیک میشناختم چقدر ممکن بود دوستش باشم یا دشمنش؟ چقدر میتوانستم درکش کنم یا میتوانست درکم کند. این فکر را بیشتر درباره نویسنده هایی میکنم که بنظرم آدمهایی با شخصیت گیرا می آیند، یا یکی دوتا شباهت ریز ممکن است با آنها حس کنم.

مثل مارگارت اتوود.

به این فکر میکنم که نویسنده های دلخواهم، در عشق، در مهرورزی، در زندگی روزانه چقدر با خودشان صداقت دارند و چقدر در مقابل ممکن است برای توجیه خودخواهیهایشان، خودشان را گول بزنند.

چقدر احتمال داشت که من و مارگارت اتوود بتوانیم دوست باشیم و حوصله مان از هم سر نرود یا دشمن هم نشویم، یا اگر من و او توی محیطی بودیم و دوربرمان آدمهای دوبهم زن وجود داشت، احتمالش چقدر بود که او گولشان را بخورد یا هنوز بتواند منصفانه قضاوت کند؟

دارد باران میبارد و کم کم دارد مالیخولیای زمان باران بهم غلبه میکند و نمیتوانم ادامه بدهم.