سه‌شنبه 24 بهمن 1396 @ 23:25

عصبانی هستم

از ۱۰ صبح تقلا میکردم، خوابم می آمد و نمیبرد. دوازده خوابیدم.

۸ شب بیدار شدم.

پیامهای تلگرام و واتساپ را خواندم, تا جایی که ذهنم کار میکرد جواب دادم. از شوهرم خواستم برایم چایی بیاورد.

بعد باز هم دراز کشیدم و فکر کردم.

به حرفهایم قبل از خواب با شوهرم.

اینکه خیلی عصبانی میشوم و نمیخواهم اینطور باشم. وقتی میبینم چیزی که به نظرم اشتباه است در حال رخ دادن است خیلی عصبانی میشوم و خلقم تنگ میشود. گفت حالم را میفهمد.

بعد فال روزانه گرفته بودم. بعدش خوابم برده بود.

بلند شدم، ماهواره قطع بود و هرچی دنبال حوله ام گشتم پیداش نکردم. حوله ی شوهرم هم بوی موهای شوهرم را میداد. 

حمام کردم و با ملافه و یک حوله کوچک خودم را خشک کردم. 

آشپزخانه مرتب کردن میخواست. شوهرم وقتی چیزی را برمیدارد برنمیگرداند توی کابینت؛ و ظرفشویی پر از لیوان چایی بود.

آش گذاشتم گرم شود، و سیب زمینی آبپز شود تا دوپیازه درست کنم. بدنم سست است و حال آشپزی طولانی ندارم. حالت بدنم، چیزی است که توی عربی بهش میگویند وهن. توی فارسی دقیقا نمیدانم کدام کلمه را بگویم. سستی، ضعف، بی انرژی بودن، بیحالی... مثل یک گیاه که ساقه اش آبکی و شل باشد.

دوست دارم عصبانی نشوم. دوست دارم بیخیال باشم.

نزدیک بودن عادت ماهانه ام هم موثر است، ولی کم.