X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 17 بهمن 1396 @ 22:36

صدایش پیر بود

مادرم دیروز خاطره ای تعریف میکرد که نقطه اوجش میگفت به خخخخخدا فقط همین اندازه پول دارم.

البته خاطره ی مادرم را دوست ندارم تعریف کنم.

اما خاطره اش امروز برایم دوتا خاطره ی دیگر را یادآوری کرد.

یک مدت پیش با شوهرم رفته بودیم لب دریا. توی پارکِ لب دریا، روی زیرانداز،  من خسته از توی ماشین نشستن، پاهایم را دراز کرده بودم و استراحت میکردم. شوهرم برایم یک چای کیسه ای گرفته بود، و من داشتم از این لذت میبردم که با وجود کیسه ای بودن، طعم چایهای معمولی را میداد. از پشت سرم یکی آمد سلام کرد و شوهرم از بالای سرم نگاهش کرد و جواب سلام داد. من برنگشتم سمتش.

صدای مرد میانسالی گفت داداش عسل نمیخوای؟ طبیعی؟ با ابرو به شوهرم اشاره دادم نه. شوهرم گفت نه دستت درد نکنه. صدا گفت طبیعی، باکیفیت؟ شوهرم گفت نه ممنون.

بعد صاحب صدا از جلوی ما گذشت و سلانه سلانه رفت سراغ یک خانواده ی دیگر و با گردنی مایل به یکطرف, کمی هم پیش آنها ایستاد و بعد رفت.

یک جوان کم سن بود، شاید ۲۰، یا شاید ۲۲- ۲۳ سال. سنش نزدیک بود به برادر کوچکترم.

حالم یکدفعه خیلی گرفت. 

چقدر آدم باید عزت نفس و غرورش را زیر پا بگذارد تا بیاید اینطور به تک تک کسانی که توی پارک نشسته اند جنسش را عرضه کند و نه بشنود. و شاید جوانهای هم سن خودش یا کوچکتر را ببیند با سر و وضع مرتب تر، کنار خانواده شان.

نتوانستم جلوی گریه ام را بگیرم و با شال چشمهایم را قایم کردم. شوهرم نگاهش را از جوان گرفت و برگشت سمت من. پرسید گریه میکنی؟ چی شد؟ گفتم نه نور آفتاب مستقیم توی چشمامه. بعد برای منحرف شدن ذهنم از ماجرا, رفتم سراغ تبلت و تلگرام را چک کردم.

 توی یکی از خبرها خواندم:

" واکنش زنگنه به اختلاس در وزارت نفت: تا حالا میزان تخلف به ۱۰۰میلیارد رسیده، مهتم گریخته "

حسی که وجودم را گرفت، اگر بنویسمش، چندان آینده ی خوشی در این مملکت نخواهم داشت، اگر متوجه منظورم بشوید.


خاطره ی دوم را بعد میگویم.

نظرات (1)
لیلیام
جمعه 20 بهمن 1396 ساعت 10:28
عالی بود .... عالی .. و پر از درد
پاسخ:
ممنون
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد