X
تبلیغات
رایتل
جمعه 5 آبان 1396 @ 22:20

مثل دیگران بودن

دو سه روز پیش بود که رفتم پیش جاریم که توی طبقه ی ما همسایه ی روبرویی است؛ گفت: میخوام برم با همسایه ی دیوار به دیوارمون و بالاییه دعوا کنم،آشغال میندازن پشت خونه و بوش میات داخل خونه ی ما و مگس و پشه رو هم کشونده پای بالکن و پنجره.
توی زندگی، من روشی را در پیش گرفته ام که اسمش را گذاشته ام مثل دیگران بودن. همینجوری، عشقی، دوست دارم مثل دیگران باشم؛ خوشم می آید از حسِ جزوِ یک جمعِ بزرگ بودن، جمعی به اسم مردم. از انزوا خسته میشوم.
با خودم فکر کردم اگر یک زن دیگر باشد بلند میشود با جاریش میرود و دعوا میکند. گفتم میخای باهات بیام؟ گفت: آره بهترم هست. تا من مانتو بپوشم رفت با همسایه ی کناری حرف زد و من گوش دادم؛ بعد جاریم چادر سرش کرد، دست بچه اش را گرفت و رفتیم طبقه ی بالا؛ هرچی در زدیم باز نکردند. رفتیم طبقه ی آخر، خانه ی مدیر ساختمان. پیرمردی است که لهجه ی خوزستانی شدید دارد و خیلی فعال است، تا جایی که شوهرم و برادرش اسمش را گذاشته اند بیش فعال.
کلی حرف زد، گفت شارژ نمیدهند، گفت دیگر میخواهم مدیریت ساختمان را تحویل بدهم، گفت همکاری نمیکنند و فقط همسایه های طبقه ی خودمان کمکم میکنند برای کارهای ساختمان؛ که من و جاریم از شوهرهایمان دفاع کردیم که اگر کاری داری بگو، حتما می آیند و تا جایی که وقت داشته اند آمده اند کمکت. بعد گفت آره اونا بچه های گلی هستن، من همیشه گفته م. اما کمک باید همیشگی باشه. بعد قول داد که قضیه آشغالها را پیگیری کند و گفت مطمئنید کار همین همسایه  بالاییه است که گفتید؟
که البته من، گلنار،مطمئنم کار همسایه ی طبقه ی خودمان است نه طبقه بالایی؛ دروغ را توی چشمهای پیرزن مستاجری که توی خانه نشسته دیدم، وقتی داشت میگفت که کار آنها نیست، و او هر روز پارکینگ و طبقه ی ما را کامل جارو میزند و وقتی جاریم گفت میخواهد برود پیش مدیر ساختمان، پیرزن شروع کرد بدگویی از مدیر که دزد است و وقتی پیرزن داشته توی پارکینگ قالی میشسته، جز مدیر کسی توی پارکینگ نبود، و او تا یک تُک پا رفت توی خانه و برگشت دید که شامپو فرشش را دزدیده اند، پس کار مدیر است. و سیلندر تنور گازیش را که توی پارکینگ گذاشته هم دزدیده اند. وقتی رفتیم بالا پسر کوچکش را فرستاد دنبال ما که خانه ی مدیر را نشان بدهد، و همه ی مدتی که مدیر داشت درددل میکردپسر توی راه پله ها ماند و گوش داد.
آخرش مدیر تی ای را که گفت هفتاد تومن خریده به ما داد و گفت: بیا عموجان، کار باهاش راحت است و برای خانمهایی مثل شما که نظیف هستید و به نظافت محل زندگیتان اهمیت میدهید مناسب است. رفتیم طبقه ی خودمان را شستیم و تی را امتحان کردیم که کار باهاش راحت است یا نه، که بود.
بعد رفتم خانه ی هم عروسم بلال پخت و خوردیم.
ساعت ۹ رفتم آشغالها را بندازم که دیدم مدیر دارد پارکینگ را میشوید و با نگاه ترحم طلبی به من نگاه کرد، و من گفتم خسته نباشید. گفت شما خسته نباشی دخترجان.
نظرات (1)
شهرزاد
جمعه 5 آبان 1396 ساعت 23:20
خیلی خندیدم برای این پست...یادمه اون شب بت زنگ زدم و رفته بودی دعوا و هی من از خودم می پرسیدم:
گلنارُ دعوا؟
حتی خواستم بیام کمکت دیگه تا برسم تمام شده بود..
پاسخ:
از شانس من اولین کارم تو فرآیند مثل مردم شدن دعوا بود که توش همیشه درجا زدم.
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد