X
تبلیغات
رایتل
جمعه 21 مهر 1396 @ 02:30

حالا خوابم را تعریف میکنم.

خواب میدیدم توی کوچه هستم؛ کوچه ی خانه ی پدریم.

شب بود.

دختر همسایه مان فاطمه عسگری را دیدم، که توی خواب یعنی دوست دوران بچگیم بود که در واقعیت اینطور نیست، با هم توی کوچه حرف زدیم و راه رفتیم و خوش گذشت. پدرشوهرم هم بود، و آقای ملکی.

صبر کن فکر کنم، اینجا قرار بود چه اتفاقی بیفتد؟این قسمت را کمی از ذهن برده ام.

بعد خانه ی مادرم بودیم.

داشتیم برای شروع مدارس لباس آماده میکردیم. من میخواستم بروم پیش دانشگاهی، دوباره درس بخوانم تا نمره های پایین هفدهی که در کارنامه ام باشندجبران کنم. دختر خواهرم هم بود، که امسال کلاس ششم است. او هم لباس آماده میکرد. یکی از خواهرهایم ناراحت بود و جو سنگین بود. من مثل دوران دبستانم تو کپه لباسها دنبال مقنعه ام میگشتم و پیدا نمیشد؛ سه مقنعه داشتم؛ توسی، سبز و سیاه، اما پیدا نمیشدند. کسی هم کمکم نمیکرد پیداش کنم.بعد دوستم صولتی آمد پیشم، و خیلی با او خوش میگذشت؛ اما مرتب به وضع بهم ریخته خانه مادرم با تمسخر نگاه میکرد و من احساس شرمندگی داشتم. 

مادرم با من مهربان بود، برای خواهرم که از شوهرش جدا شده نگران و از دستش عصبانی بود و برایش هم گریه میکرد. 

بعد روز دوم مهر رفتم مدرسه، نمیدانستم کجا بشینم. کلاس مختلط بود. سارا دوستم نیمکت جلو نشسته بود، مثل دوران تحصیلمان. خو استم کنارش بشینم با نق و نوق و خنده قبول کرد؛ چون میخواست خودش و دوست پسرش جلو بشینند. بعد من بیخیال شدم و رفتم نیمکت دوم، سه نفری نشستیم من و دوتا پسر که کنار دستیم آشنا بود، چیزی مثل برادرم بود. موهای سرخم از زیر مقنعه بیرون بود. معلم آمد و اجتماعی درس داد، من یادداشت برمیداشتم اما هیچ چیز نمیفهمیدم و گریه کردم. هنوز کتاب نداشتم.

 بغل دستیهام و همکلاسیهام خیلی باحال و شوخ بودند و من از بودن توی کلاس خیلی لذت میبردم. من هم تو کلاس با بقیه بُر خوردم و صمیمی شدیم و با من خیلی جفت و جور شدند؛ همکلاسیهای سیاهپوست خفنی داشتیم که با من مثل یک بچه مثبت رفتار میکردند و شوخی میکردند و من هم از این جور شوخی میخندیدم.

بعد رفتم دفتر که برای خریدن کتاب ثبت نام کنم؛ گفتند فقط دو دست کتاب مانده؛ و من گیر دادم که چرا وقت ثبت نام کردنم توی مدرسه همان موقع پول کتابها را نگرفته اند تا خودبخود برای من هم کتاب بیاورند. و آنها از جواب دادن طفره رفتند.

خواب خیلی طولانیتر بود و جزییات زیادی داشت. اما نوشتنش واقعا سخت است.

بیدار شدم. شب شده بود و صدای گریه نوزاد از خانه همسایه می آمد. روبه در خوابیده بودم و نور زیادی از زیر در می آمد توی اتاق، از همان درز باریک. و از بس رد شدن اینهمه نور برایم عجیب بود شک کردم که کاملا  بیدار باشم، ولی بعد دیدم بیدارم و از جایم بلند شدم.

نظرات (0)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد