X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 23 شهریور 1396 @ 19:31

وقتی دوم دبستان بودم یک بار خانم صدایم زد که بروم سر میزش. خانم معلم ما، یک شکل کلیشه ای از معلمها بود. پیرزنی لاغر و رنگپریده، قدبلند، عینکی، نسبتا مهربان با حرف زدنی شسته رفته و شمرده... مانتوی بلند مشکی میپوشید و مقنعه ی مشکی  کرپ سرش میکرد.

صدایم زد و رفتم سر میزش. پرسید گلنار تو مشکل خاصی داری؟

من توی آن سن نمیدانستم چیزی به اسم توجه مثبت میتواند وجود داشته باشد. فکر میکردم وقتی یک بزرگتر با جدیت صدایت میزند حتما قرار است بازخواست بشوی.

راستش خاطره ام کمی مبهم است.

یادم مانده من گریه میکردم، و یادم مانده که خانم میپرسید چرا همیشه تو خودتی؟ چرا با بقیه بچه ها حرف نمیزنی؟ چرا همیشه سرت را روی نیمکت میگذاری و به پاهایت نگاه میکنی؟

من توی آن سن عادت داشتم روی نیمکت سرم را میگذاشتم و پاهایم را تکان میدادم و نگاهشان میکردم.

 اصلا یادم نیست چه جوابی دادم، فقط یادم مانده سعی میکردم از خودم دفاع کنم و میگفتم چیزیم نیست. یادم مانده خانم که از واکنشم جا خورده بود،با کمی دلخوری حاصل از سردرگم شدنش پرسید: حالا چرا داری گریه میکنی؟ 

بعد درباره مادرم و خانواده ام سوال کرد. من توی دلم میگفتم خانم مادرم خیلی کار دارد و وقت نمیکند به من برسد، کسی هم کمکش نمیکند. اما این حرفها را به زبان نیاوردم، چون فکر میکردم مسائل خانوادگی یکجور راز است که باید سربسته بماند، و خانم معلمها باکلاستر از آن هستند که وضع ما را بفهمند.

برای اکثر حرفهایش جوابی نداشتم. یک بچه هشت ساله اکثرا چندان ذهن صافی برای جواب دادن به این سوالها ندارد. فقط گریه میکردم؛ چون فکر میکردم کار بدی کرده ام.

آخر سر خانم به نتیجه ای نرسید؛ و با تردید گفت خب باشه برو سر جات بشین.

نظرات (1)
شهرزاد
پنج‌شنبه 30 شهریور 1396 ساعت 11:06
اسم اون معلمت چی بود؟ فامیلش یعنی؟
یادم نمیاد کی بود...اما یادم میاد آروم بودی...خوبی کلا...
"توجهِ مثبت" رو خیلی خوب گفتی.
آره نمی‌دونستیم ما.
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد