X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 23 مرداد 1396 @ 11:39

چهارگانه حاصلخیزی را تمام کردم الان

همین الان چهارگانه دریای حاصلخیزی از یوکیو میشیما را تمام کردم، جلد چهارمش زوال فرشته بود؛

قبلا فقط از بین هر چهار جلد همین زوال فرشته ترجمه شده بود و من آن را از کتابخانه گرفته و خوانده بودم؛ چیز زیادی ازش نفهمیده بودم و درعین حال برایم خیلی گیرا بود.

الان چهارگانه اش را به عربی دانلود کردم و خواندم؛ حسنش این بود که هیچ سانسوری نداشت.

این چهارگانه واقعا گیرا بود، خیلی تحت تاثیر قرارم داد. اما در عین حال بیش از حد خارج از موضوعِ داستان درباره ی آیین بودایی صحبت میکند، و خیلی توصیفات طولانی دارد، گاهی در حد چند صفحه توصیفات مکانهاست.

 عیب جلد دوم را قبلا گفتم. 

جلد سوم با اسم معبد سپیده دم به صورت وحشتناکی پر از توصیفهای طولانی و پر از شرح آیینهای هندوسی و بودایی در کشورهای مختلف است. توضیحات تخصصی درباره تناسخ، و درباره ی این که هر معبدی چه فکری از تناسخ و الهه ها ی مختلف داشته است. توصیف پر از جزئیات ظاهری معابد هر کشور و مقایسه آنها. 

و بعد از آن رمان پر از صحنه های جنسی  عجیب و منحرفانه است. کلا از دید من مسائل جنسی در جلد سه به حال بهم زن ترین روش تصویر شده اند. تصورات دیگرآزارنه جنسی کاراکتر ایمانیچی، تمایل ماکیکو به وادار کردن دوستش به برقراری رابطه با مردها و نشستن ماکیکو روی تخت کناری و تماشا کردنشان. عادت و اشتیاق جدیدی که هوندا شخصیت اصلی در پنجاه سالگی پیدا میکند به دزدانه نگاه کردن رابطه جنسی دیگران.. 

 خنده دار اینجا بود که وقتی میشیما صحنه ای را مینویسد درباره ی رابطه ی ینگ چان دختر ۱۹ساله ی خیلی زیبا، با کیکو زن ۵۰ و چند ساله؛ و  تلاش دو زن را برای ارضا شدن از این طریق و ناتوانی آنها را توصیف میکند،حس  میکردم که نویسنده دوست داشت خودش به عنوان نجات دهنده وارد میشد و آنها را از این رنج نجات میداد.

جلد چهارم زوال فرشته بود. این کتاب در تمجید بسیار واضحتری از مرگ، نسبت به سه کتاب قبل است.

مشکل من با کتابهای میشیما این بود که کتابها پر از ناامیدی و سیاهی هستند، همه چی رو به پوچی دارد، از هر اتفاق ریز و خیلی معمولی زندگی به نتایج خیلی سیاه میرسید، اما دلیل این نتیجه گیریها گفته نشده. آدم با خودش فکر میکند خب چرا ما باید به این نتیجه سیاه برسیم الان؟ چه چیزی میگوید که باید همه چیز را اینقدر به پوچی ربط داد؟دلیل این طرز نگاه را نمیفهمم. و در کل فلسفه بافی زیاد دارد، اما یک جور بی سر وتهی و هذیان واری تویش هست.

و پایان کتاب آخر به وحشتناکترین شکل بود. اینکه ساتوکو، شخصیت رمان اول که آنجا ۲۱ساله بود و برای فرار از ازدواج اجباری به معبد جیشو پیوست، در جلد آخر ۸۳ساله و رییس کاهنین معبد شده، به هوندا میگوید کیواکی -معشوقش در جلد یک- را نمیشناسد و مطمئن است چنین کسی وجود خارجی ندارد. و هوندا با تعجب به باغ روبرو نگاه میکند و میگوید پس اگر کیواکی نبود ، تناسخی هم وجود نداشت. و اکر تناسخی نبود، پس نه ایساو بود و نه ینگ چان، پس شاید خودمم وجود نداشتم. و ساتوکو میگوید: هرکس باید برای جواب به قلب خودش رجوع کند! 

ممنونم ساتوکو که کلا زدی همه ی وقتم را که پای چهار کتاب گذاشتم پرپر کردی و آخرش این حس را دادی که همه چیز مسخره و سرکاری بود،


نظرات (0)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد