X
تبلیغات
رایتل
شنبه 28 بهمن 1396 @ 09:33

درمان شوپنهاور

بیدار شدم، هوا کرگ و میش بود.

اول، بخاطر روزخوابی هفته ی گذشته، فکر کردم دم غروب است و دلم گرفت. بعد فهمیدم  دارد صبح میشود و دیشب ساعت دوازده خوابیده بودم.

دوباره خوابم برد و ساعت۸ بیدار شدم.

چای درست کردم، و رفتم سراغ کتاب درمان شوپنهاور.

کتابش علیرغم قلم نویسنده، که باعث میشود یاد فیلمهای تجاری هالیوود بیفتی، خیلی گیراست و واقعا بهش علاقه مند شده ام. در مدت چند روز گذشته، از بیشترین زمان ممکن برای خواندنش استفاده کردم.

شاید خم شدن مدامم روی کتاب بود که باعث شد کتف راستم پریشب توی خواب خشک بشود و کل دیروز درد بکشم.

حرف زدن درباره کتابی که دوستش دارم مشکل است، چون دوست ندارم به صورتی احساساتی درباره ش حرف بزنم و مثل یک دختر نوجوان از کتاب موردعلاقه م بت بسازم.

کتاب، درباره ی آمیخته ای از روانشناسی و فلسفه است. درباره ی فلسفه شوپنهاور.

اواخر، توی نقل قولهایی که مد شده از آدمهای مختلف میکنند، حرفهای خیلی جالب توجهی از شوپنهاور خوانده بودم که نشان دهنده ی نکته سنجی فوق العاده اش بود.

روی همین اساس، وقتی دیدم این کتاب اسمش درمان شوپنهاور است، دلم خواست بخوانمش.

من در کل به مطالب انتزاعی گرایش زیادی دارم. به ریاضی، فیزیک، روانشناسی، فلسفه. البته مطمئن نیستم روانشناسی انتزاعی شمرده بشود، اما به هرحال یک چیز ذهنی است و من آن را دوست دارم. این را هم بگویم به اینجور مسائل تا زمانی علاقه دارم که بفهممشان. اگر برایم پیچیده و غیرقابل فهم بشوند، به نظرم ترسناک و گیج کننده میشوند که عصبانی ام میکند.

کتاب، درون مایه ی پربار و با ارزشی دارد، نویسنده‌اش اروین یالوم روانشناس است.

 اما از نظر ادبی در سطح چندان بالایی قرار ندارد و این کمی آزاردهنده است. از نظر شخصیت پردازی کمی غیرواقعی بنظر می‌آید.

مرا یاد یک معلم ریاضی می اندازد که مطالب خیلی جالب و پیچیده ای را میخواهد تدریس کند. از عمق مطالب باخبر است و برای سبکتر شدن فهم آنها سعی میکند با شوخی و جک مخلوطشان کند؛ اما در آخر جکش میماسد و طنزش نمیگیرد. البته، وضعیت این کتاب از وضع آن معلم خیلی بهتر است. 

کتابش را دوست دارم و حس میکنم لایه های ذهن را از هم باز میکند و مطالب را واضح و شفاف میکند.


چهارشنبه 25 بهمن 1396 @ 04:45

این هم یکی دیگر از طلسمها

یک انیمه سریالی هست که تا حالا ۸ قسمتش را دیده ام. 

اسمش موشی شی است.

خوب است و دوستش دارم.

یک قسمتی داشت، مردی روستایی خوابهایی میبیند که فردایش اتفاق می افتند. مردم همیشه ازش تشکر میکنند که از حوادث بد نجاتشان میدهد و پیشگوییهای درستی میکند. آخرش معلوم میشود اینطور نیست که پیشگویی میکند. برعکس، موجود روح مانندی تسخیرش کرده که بهش این قدرت را داده که هر خوابی میبیند آن خواب به واقعیت تبدیل شود. مرد یا نباید خواب ببیند، یا اگر دید خوابش فردا حقیقت پیدا میکند و اتفاقات بدی می افتد.

برای من، چیزی شبیه به این اتفاق می افتد. من هر وقت از هرچیز زندگیم حرف بزنم، خراب میشود.

یکی از طلسمهای اسرارآمیز شوم زندگیم همین است.

یا نباید بگویم، یا اگر بگویم، انگار که زبانم نحوست داشته باشد، خراب میشود.دوست دارم مثل بقیه از زندگیم بگویم، اما برای من حرام است.

دیروز از فیلم نگاه کردن نوشتم اینجا، امشب ماهواره قطع شده.

هروقت به کسی میگویم جدیدا مشغول فلان کار شدم، دفعه بعد که سراغ کار را میگیرد باید بهش خبر خراب شدنش را بدهم.

به قول کوسکو، اونجا که پاچا بهش میگوید: میگم تو هم دهنت بوی گند پیاز میده ها!

کوسکو: خب این یه طلسمه.


چهارشنبه 25 بهمن 1396 @ 00:55

ظرف و کتاب و نویسنده ها

رفتم ظرف شستم و آمدم.

کتاب که میخوانم، تا روزها یا ماهها بعد، بستگی دارد که چه قدر کتابش قوی باشد، لابلای فکرهایم خودش را نشان میدهد.

الان وقت ظرف شستم به کامو فکر میکردم. به آن عکسش که انگار ناراحت بود، و به آن حرفی که دخترش درباره ش زده که توی کودکی باباش را غمگین دیده، پرسیده بابا ناراحتی؟ گفته نه، تنهام. زمانی بوده که چون حرفهایش را صریح گفته دوستانش از جمله سارتر دشمنش شدند.

تنهایی بد است، دنیا را ملال آور میکند.

البته اینکه سارتر دشمن کامو شد، باعث شد کامو ارزشش در نظرم بالاتر برود.

طبق معمول، به این فکر میکردم که اگر کامو را از نزدیک میشناختم چقدر ممکن بود دوستش باشم یا دشمنش؟ چقدر میتوانستم درکش کنم یا میتوانست درکم کند. این فکر را بیشتر درباره نویسنده هایی میکنم که بنظرم آدمهایی با شخصیت گیرا می آیند، یا یکی دوتا شباهت ریز ممکن است با آنها حس کنم.

مثل مارگارت اتوود.

به این فکر میکنم که نویسنده های دلخواهم، در عشق، در مهرورزی، در زندگی روزانه چقدر با خودشان صداقت دارند و چقدر در مقابل ممکن است برای توجیه خودخواهیهایشان، خودشان را گول بزنند.

چقدر احتمال داشت که من و مارگارت اتوود بتوانیم دوست باشیم و حوصله مان از هم سر نرود یا دشمن هم نشویم، یا اگر من و او توی محیطی بودیم و دوربرمان آدمهای دوبهم زن وجود داشت، احتمالش چقدر بود که او گولشان را بخورد یا هنوز بتواند منصفانه قضاوت کند؟

دارد باران میبارد و کم کم دارد مالیخولیای زمان باران بهم غلبه میکند و نمیتوانم ادامه بدهم.

سه‌شنبه 24 بهمن 1396 @ 23:54

منشی و دکتر و حکیمی و دکتر چابک. من هم تصادفی بودم.

توی کلینیک دندانپزشکی یک قصه جلوی چشمم در حال رخ دادن بود.

منشی ای که نوبت میداد زن جوانی بود؛ کمتر از سی سال، چشمهای عسلی و چهره ای قشنگ با رفتاری جدی و بدون لوندی.

توی اتاق پزشک، سه تا دندانپزشک کار میکردند. رییس شان دکتر چابک بود، بالای چهل سال و حرف زدن شمرده و صدایی نازک. دومی نیامده بود، سومی یک دکتر جوان بود، سی چند ساله، چشم ابرو مشکی، نسبتا خوش بر و رو و هیکلدار.

معمولا من بخاطر اینکه چهره ام به پدرم رفته، قیافه ام عبوس و جدی بنظر می آید و اکثر دکترها سعی نمیکنند با من شوخی کنند. اما این دکتر جوان طی معاینه برایم چشمکی زد و گفت حالا چه کنیم؟ چشمکش آن منظوری را نداشت که رایج است؛ برای صمیمیت بود و شوخ طبعی. 

جدا از منشی دوتا پرستار هم بودند. یکی ریزه و بدون قیافه ی گیرا که کلا از قصه خارج است.

یکی آرام و قدبلند، قیافه متوسط که بالای سی به نظر می آمد و فامیلش حکیمی بود.

قرار شد دندان مرا دکتر جوان بکشد. بعد از بیحسی دراز کشیدم و دکتر که آمد، گوشیش زنگ خورد. منشی با یک صمیمیتی که به جدی بودنش نمی آمد گفت ولش کن جوابشو نده. دکتره گفت ناراحت میشه بعدا گیر میده. منشی گفت خب بده من بهش میگم دکتر مریض داره. و گوشی را گرفت و باوقار و مؤدب جواب داد که دکتر مریض داره و من بهشون میگم با شما تماس بگیره. بعد قطع کرد و کلی خندیدند.

طی کشیدن دندانم دکتر کمی با من و خیلی با منشی شوخی کرد. منشی باذوق میخندید و همه ی مدت حرف میزد.

بعد از تمام شدن کار، در فاصله ای که برایم دارو بنویسد، دکترها با هم شوخی میکردند و میگفتند هرکدامشان کدام پرستار را ترجیح میدهند. دکتر جوان گفت حکیمی مال من. حکیمی مشغول بود و جواب نداد. دوباره دکتر گفت حکیمی مال من. حکیمی برگشت لبخندی زد و شانه بالا انداخت. انگار نمیدانست چی باید بگوید. منشی پکر شد.

دکتر داشت زنگ میزد به کسی که باهاش تماس گرفته بود و پلکهای منشی کمی از بیحوصلگی فرو افتاده بودند.


سه‌شنبه 24 بهمن 1396 @ 23:25

عصبانی هستم

از ۱۰ صبح تقلا میکردم، خوابم می آمد و نمیبرد. دوازده خوابیدم.

۸ شب بیدار شدم.

پیامهای تلگرام و واتساپ را خواندم, تا جایی که ذهنم کار میکرد جواب دادم. از شوهرم خواستم برایم چایی بیاورد.

بعد باز هم دراز کشیدم و فکر کردم.

به حرفهایم قبل از خواب با شوهرم.

اینکه خیلی عصبانی میشوم و نمیخواهم اینطور باشم. وقتی میبینم چیزی که به نظرم اشتباه است در حال رخ دادن است خیلی عصبانی میشوم و خلقم تنگ میشود. گفت حالم را میفهمد.

بعد فال روزانه گرفته بودم. بعدش خوابم برده بود.

بلند شدم، ماهواره قطع بود و هرچی دنبال حوله ام گشتم پیداش نکردم. حوله ی شوهرم هم بوی موهای شوهرم را میداد. 

حمام کردم و با ملافه و یک حوله کوچک خودم را خشک کردم. 

آشپزخانه مرتب کردن میخواست. شوهرم وقتی چیزی را برمیدارد برنمیگرداند توی کابینت؛ و ظرفشویی پر از لیوان چایی بود.

آش گذاشتم گرم شود، و سیب زمینی آبپز شود تا دوپیازه درست کنم. بدنم سست است و حال آشپزی طولانی ندارم. حالت بدنم، چیزی است که توی عربی بهش میگویند وهن. توی فارسی دقیقا نمیدانم کدام کلمه را بگویم. سستی، ضعف، بی انرژی بودن، بیحالی... مثل یک گیاه که ساقه اش آبکی و شل باشد.

دوست دارم عصبانی نشوم. دوست دارم بیخیال باشم.

نزدیک بودن عادت ماهانه ام هم موثر است، ولی کم.

دوشنبه 23 بهمن 1396 @ 07:43

قبل از خواب

اینستاگرام روی تبلتم نصب نمیشود، نمیدانم چرا.

پوست سرم چرب بود. حمام کردم و یک کم دیگر میخوابم. هوا بهاری است و پنجره ها باز هستند.

امسال خشکسالی خوزستان را تهدید میکند؛ درواقع خشکسالی حتمی است، اما آب کارون هنوز هم منتقل میشود.

خیلی خسته ام و غم قبل از خواب دارد سراغم می آید که عادی است، 

صدای شوم فاخته می آید از دور. دیروز با گوش کیپ کن و چشم بند خوابیدم و خواب خیلی سنگین و خوبی بود؛ اما گوشهایم داغان شدند و ترسیدم. 

فیلم on body and soul را تازه دیدم. تا نصفه فیلم را دوست داشتم؛ نصف دیگرش را دوست نداشتم.

دارم کتاب مارچ لند از جورج الیوت را میخوانم. دوست دارم درباره ش حرف بزنم؛ ولی خوابم می آید.

صدای مرغهای دریایی می آید که دارند مهاجرت میکنند به مناطق خنکتر. دوست دارم همینطوری گوش بدهم به صدای پرنده های بیرون و خوابم ببرد. ولی کم کم روز میشود و سروصدای ساختمان و ماشینها و جیغ گوشخراش بچه ها شروع میشود. دلم میخواهد بزنم توی گوششان. 

خسته ام و هزارتا کار دارم و میروم بخوابم.

Bye, have a beautiful thigh.

Xo xo. Kiss kiss bang bang.

با دلهای هم مهربان باشید.

به شوهرم گفتم اگر قصه فیلم فقط همین باشد، خیلی قصه ی فیلم نویس موفقی میتوانستم باشم. فیلم آن بادی اند سول خیلی قصه اش قابل حدس بود. راحت میتوانم بنویسم مثلش.

بعد رفتم توی عالم رویا و کتاب نوشتم و دخترم پس از مرگم، وقتی خودش سی چند ساله بود کتابم را در خارج از کشور چاپ کرد و من پس از مرگ معروف شدم.

حالا فعلا بروم. بعدا می آیم. یک روز دیگر.

راستی دیشب کلی حرف مذهبی زدم که اعتقادی بهشان نداشتم، فقط برای خلاص شدن.

خسته شدم از این کار.

دوشنبه 23 بهمن 1396 @ 04:47

ماکارونی پختم، با شوید و جعفری و سویا، و سس کچاپ و کمی رب. راز خوشمزگی ماکارونی با سویا رب کم آن است.

ته دیگ سیب زمینی را حذف کردم. بهش به چشم یک چیز کاملا مضر نگاه میکنم در پس زمینه ذهنم. اکر آب پز باشد باز بهتر است؛ به هرحال سیب زمینی هم خواصی دارد. اما سرخ کرده اش خیلی بی خاصیت است. اما طعم فوق‌العاده اش ... با سس کچاپ، یا مایونز.

فیلم برگ برنده تمام شد. 

دارم یک فیلم دیگر از نیکول کیدمن نگاه میکنم. فیلم دومی است که امشب از نیکول کیدمن میبینم.

 ماکارونی خوردم، شکلات هم گذاشتم با آب جوش توی قهوه جوش تا هات چاکلت درست کنم؛ هرچند شکلاتش چرب است و مناسب این کار نیست.

شوهرم ماکارونی را که توی بشقاب دید گفت بازم برای من هست؟ گفتم نه کم درست کردم، فقط برای من. اما ته دیگ هست برات.

رفت پای قابلمه، هنوز پر از ماکارونی بود اما بهش الکی گفتم. انگار ذهنش شرطی شده، شروع کرد دنبال ته دیگ گشتن. بهش گفتم ایناها. ماکارونی هست. فکر کردی مثل تو بیمعرفتم و برات نمیپزم. گفت عزیزم این کار همیشگیته. قهقهه مستانه ای زدم.

دوشنبه 23 بهمن 1396 @ 03:36

فیلم برگ برنده را ماهواره دارد نشان میدهد. شاید ببینمش. ساخته سال ۸۲ است. باران کوثری نمیدانستم از ان وقت بازیگری میکرده.

یک کاری را تازه شروع کردم؛ تا نزدیک پایانش خوب بود. اما بعد به صورت ناامید کننده ای خراب شد. و حوصله ام سر رفت.

به هر حال الان هوس چای دارم. چای. غذای خوشمزه. خیلی چیزهای خوشمزه. غذاهایی با مزه های تند. تند نه تند فلفل. تند یعنی شدید.

روبه روی بخاری پا دراز کرده ام و خوابم نمیبرد. و اثر فیلم آشغال قبلی هنوز توی ذهنم است و حالم را گرفته.

دهنم بوی شیر میدهد، و مزه اش خوب است.

اما خیلی گرسنه ام؛ اما وارفته تر از آن هستم که چیزی بپزم. 

برنج کته ای با سیب زمینی سرخ کرده چطور است؟

یا نه، ماکارونی با جعفری. ترشی هم هست.

آخ نه؛ توی فیلم باران کوثری و فریبرز عرب نیا رفتند بیرون چایی بخورند. دختره میگوید چایی بخوریم یا خجالت؟

باران کوثری تغییر نکرده.

دختره پنج ملیون از مرده باج میخواهد.

شوهر مهربانتر از مادر برایم چایی ریخت. دستش بی بلا. بهش گفتم چایی بخوریم یا خجالت. از حرفم تعجب نکرد فقط لبخندی از سر وظیفه زد. شارژ تبلتم دارد تمام میشود.

لاب یو

دوشنبه 23 بهمن 1396 @ 01:13

فیلمش آزار دهنده ست.

اومدن یه روانی بین یه خونواده و نابود کردنش

این فیلما جایزه میبرن بخاطر آزار دادن روان ما. 

چرا باید تراوشات ذهن آدمای خشونت دوست رو ببینیم. 

شاید منتقدا  به اندازه کافی تو زندگیشون چیزای آزاردهنده وجود نداره. و برای همین لذت میبرن از فکرای آزاردهنده این فیلمسازا.

من خودم به شخصه حالم از همه ی چیزهایی که ذهنم رو اذیت کنه بهم میخوره. و از کارگردانا و فیلمنامه نویسا و منتقدایی که اینجور چیزا رو تشویق میکنن. 

از چیزایی خوشم میات که سالم باشن.

طبیعی باشن.

با حقیقت یا با استعاره قابل تطابق باشن.

و بی دلیل ما رو ، یا منو اذیت نکنن.

فیلمش خیلی اذیتم کرد، و حالم رو بهم ریخت.

یکشنبه 22 بهمن 1396 @ 23:42

دارم فیلم کشتن گوزن مقدس را میبینم.

پسر نوجوان فیلم حال بهم زن است تا حالا.

یکشنبه 22 بهمن 1396 @ 03:34

پفک میخورم و هردم. دندانم میگیرد دردم

واو. شعر. خوش بحالم.

کتاب بیگانه رو خواندم، دوستش داشتم. اما حوصله ندارم درباره ش حرف بزنم.

شنبه 21 بهمن 1396 @ 21:46

هم حرکاتش متقارن به هم، هم خطواتش متقارب به هم

کس نمیگوید که یاری داشت حق دوستی

تکرار مکررات.

چکار باید کرد.

میخواهم آدم باشم، اما ذاتا خرم. اگر بخواهم خودم را آدم کنم، چون خر هستم میشوم قصه کلاغ و کبک.

کلاغ رفت که مثل کبک راه برود، هم راه رفتن خودش یادش رفت هم مثل کبک نشد. 

من هم اگر بخواهم آدم بشوم، میشوم یک خر مسخ شده.

اما حالا یک کاریش میکنم.

شنبه 21 بهمن 1396 @ 20:45

توله سگ. پیاده روی. و خیلی حرفهای متفرقه

عصر رفتم پیاده روی. خورشید رفته بود پشت خانه ها، اما نورش دیده میشد.

قیافه اخمویی داشتم، نور روز چشمهایم را که تازه از خواب باز شده بودند اذیت میکرد. چندتا مرد رد شدند، از دور زل میزدند توی صورتم و  نزدیک که میشدند سرشان را پایین می انداختند. پیش خودم فکر کردم با قیافه ای که من داشتم، چشمهای پف از خواب و دماغی که بعد از خواب بزرگتر به نظر می آید، و اخم، حتما مردها میگویند با این قیافه ش چقدر خودش را گرفته. این چیزی است که مردها وقتی زورشان میگیرد میگویند. وقتی زنی برای خودش این حق را قائل میشود که در برابر نگاه خیره آنها اخم کند و رو برگرداند، مردها زورشان میگیرد که از این زل زدنها چیزی عایدشان نشده؛ بعد میگویند حالا انگار خیلیم خوشگله... قیافه ش شبیه فلان و بهمان می مونه. و جای فلان و بهمان کلمه ای میگذارند که به نظرشان شباهت دارد به قیافه ی آن زن. مثلا درباره ی من شاید گفته اند خفاش رو به موت. و خودشان حال میکنند از حرفشان و از بس دلشان خنک شده قاه قاه میخندند.

پیچیدم توی یک کوچه، دوتا پسر نوجوان بودند و توله سگی دنبالشان بود. رد که میشدم توله سگ آمد به پروپایم بپیچد. از ترس اینکه مریضی ای چیزی داشته باشد ایستادم که بهم خودش را نمالد. پسرها نگاهم میکردند و خنده ی یکیشان را شنیدم. نمونه ی رفتار جنس مذکر جامعه نسبت به زنی که توی دردسری افتاده. بهشان گفتم سگ شماست؟ زود گفتند نه مال خونه بغلیه. یکی گفت خاله کاری نداره سگ خوبیه. گفتم کثیفم میکنه. پسربچه ی کوچکی، قبل از سن مدرسه، دوید دنبال سگ و از من دورش کرد. بعد با پا آرام زدش که برود. یکی از نوجوانها به زبانی که فکر میکرد نمیفهمم به بچه گفت نزنش. معلوم شد سگ خودشان است. بچه دنبال سگ دوید و فراریش داد توی خانه ای.

راهم را گرفتم و رفتم.

توی جامعه ما یک زن تنها همیشه بی ارزش و محکوم است. 

اگر مردی باهاش باشد، باهاش مثل یک خانم رفتار میشود؛ اگر تنها باشد همیشه مقصر به نظر می آید.

توی بازار اگر با شوهرم باشم، توی پیاده روها مردها کنار میروند که رد شویم و بهشان نخوریم. اگر تنها باشم، باید خودم را کنار بکشم که توی بغل مردها نیفتم.

شنبه 21 بهمن 1396 @ 19:02

الان فیلم رسید به آنجا که حامد بهداد و نامزدش و خواهر نامزد توی ماشینند و دخترها خیلی الکی و مصنوعی میخندند. و حامد بهداد به خواهر زن آینده اش میگوید گوگولی! باز هم کجای ایران؟

خصوصا که اینها خانواده های سنتی دارند.

شنبه 21 بهمن 1396 @ 18:51

فیلم.قهوه. شکلات. نان سوخته.

دارم فیلم خانه دختر را میبینم.

الان حامد بهداد دارد دوستهای نامزد مرده اش را میرساند. و پگاه آهنگرانی، یکی از دوستها، نشسته صندلی کنار راننده. کجای ایران این اتفاق می افتد؟ از نظر من که مشکلی ندارد، چون فاصله راننده و کناریش زیاد است؛ اما توی ایران زشت است، و برایم عجیب است که توی فیلم اینطوری است.

بعد هم پگاه آهنگرانی و باران کوثری برای نقش دختر دانشجو خیلی بزرگ هستند؛ اینها الان بیشتر بهشان می آید استاد دانشگاه باشد. بازیگر نقش اصلی هم که حالا اسمش یادم رفته برای دانشجو بودن بزرگ است.

به دوروبرم نگاه میکنم و میبینم نامرتب است، پتو و بالش و کیف و اتو و خیلی چیزها.

یک قهوه ترک درست کردم، بعد توش یک تکه شکلات تلخ انداختم، قبلا درست کرده بودم خیلی خوب بود؛ اما این بار شکلاتش چربی دارد و چربی آمده بالای قهوه را گرفته.

گذاشتم سرد بشود بخورم. همیشه نوشیدنیهای گرم را داغ میخوردم، اما الان بخاطر جای دندان کشیده شده باید سرد بخورم. دیشب چای داغ خوردم و خیلی دردم آمد. باید بروم دکتر، شاید عفونت کرده. فعلا عصب کشی را می اندازم عقب. بخاطر دندان درد که هنوز مانده.

قهوه ام مزه ی نان سوخته گرفته بیشتر.

شوهرم امروز گرمازده شده، ظهر زیاد توی آفتاب راه رفته و حالش بد شده؛ دارد الان بستنی میخورد. بستنی شکلاتی که من علاقه ای ندارم.

توی فیلم برای کم سن نشان دادن باران کوثری، دوتا گیره سر دوطرف فرقش گذاشته اند؛ که الان خیلی مدش رفته؛ حداقل ۷سال از این مد میگذرد.

شنبه 21 بهمن 1396 @ 17:18

صدای بلند. بیخوابی

امروز ساختمانمان و حتی بیرون از ساختمان خیلی شلوغ بود، و خواب آشفته ای داشتم. شاید گیرنده های صوتیم حساس شده اند. 

دیشب که کلا نخوابیدم. صبح خوابم برد تا ظهر. الان بیحوصله ام و خیلی گرسنه.

خانه همسایه مهمان دارند و بچه مدام جیغ میزند و در را میکوبد.

 الان میروم قدم بزنم، حتی اگر تنها، و حتی اگر قیافه ام خوابآلود باشد.


شنبه 21 بهمن 1396 @ 04:06

بدفهمی و اینها

دوست دارم نظرم را بگویم درباره اینکه..

چطور شد که به این نتیجه رسیدم که دنیا و اتفاقاتش را سوتفاهم و بدفهمی جلو میبرند.همیشه یک سوتفاهمی پیش می آید و اتفاقات بادی بر اساس آن پیش میرود. 

حوصله ندارم ولی.


جمعه 20 بهمن 1396 @ 04:42

بیدارم تا الان توی خانه ی مردم.

یک کمی بافتنی بافتم.

نخ کاموا اگر بد باشد زده میشوی از بافتن. اگر خوب باشد و بافتت خیلی خوب راه بیفتد عاشقش میشوی.

پنج‌شنبه 19 بهمن 1396 @ 22:09

گرسنه هستم. چی بخورم؟

پنج‌شنبه 19 بهمن 1396 @ 21:21

از ساعت چهار عصر که بیدار شدم فقط مشغول کارهای خانه هستم.

چهارشنبه 18 بهمن 1396 @ 22:35

 دیشب داشتم به این فکر میکردم که اصلا دوست ندارم بمیرم. خیلی چیزهای قابل لمس توی ذهنم آمدند که دوست نداشتم نباشم که نتوانم لمسشان کنم؛ برگ گیاه اگرچه خیلی کلیشه ای است، اما داشتم به شفلرا نگاه میکردم و پیش خودم لمس کردنش را تصور میکردم و با خودم گفتم دوست ندارم نباشم. دوست دارم زندگی کنم باشم و همه چیز را ببینم. از مرگ میترسم. از نبودن. اگر واقعا طبق نظر ادیان آخرتی باشد، چقدر خوب است.  چه خوب است که یک جهان بدون درد باشد و برویم آنجا بعد از مردن. 

سه‌شنبه 17 بهمن 1396 @ 22:36

صدایش پیر بود

مادرم دیروز خاطره ای تعریف میکرد که نقطه اوجش میگفت به خخخخخدا فقط همین اندازه پول دارم.

البته خاطره ی مادرم را دوست ندارم تعریف کنم.

اما خاطره اش امروز برایم دوتا خاطره ی دیگر را یادآوری کرد.

یک مدت پیش با شوهرم رفته بودیم لب دریا. توی پارکِ لب دریا، روی زیرانداز،  من خسته از توی ماشین نشستن، پاهایم را دراز کرده بودم و استراحت میکردم. شوهرم برایم یک چای کیسه ای گرفته بود، و من داشتم از این لذت میبردم که با وجود کیسه ای بودن، طعم چایهای معمولی را میداد. از پشت سرم یکی آمد سلام کرد و شوهرم از بالای سرم نگاهش کرد و جواب سلام داد. من برنگشتم سمتش.

صدای مرد میانسالی گفت داداش عسل نمیخوای؟ طبیعی؟ با ابرو به شوهرم اشاره دادم نه. شوهرم گفت نه دستت درد نکنه. صدا گفت طبیعی، باکیفیت؟ شوهرم گفت نه ممنون.

بعد صاحب صدا از جلوی ما گذشت و سلانه سلانه رفت سراغ یک خانواده ی دیگر و با گردنی مایل به یکطرف, کمی هم پیش آنها ایستاد و بعد رفت.

یک جوان کم سن بود، شاید ۲۰، یا شاید ۲۲- ۲۳ سال. سنش نزدیک بود به برادر کوچکترم.

حالم یکدفعه خیلی گرفت. 

چقدر آدم باید عزت نفس و غرورش را زیر پا بگذارد تا بیاید اینطور به تک تک کسانی که توی پارک نشسته اند جنسش را عرضه کند و نه بشنود. و شاید جوانهای هم سن خودش یا کوچکتر را ببیند با سر و وضع مرتب تر، کنار خانواده شان.

نتوانستم جلوی گریه ام را بگیرم و با شال چشمهایم را قایم کردم. شوهرم نگاهش را از جوان گرفت و برگشت سمت من. پرسید گریه میکنی؟ چی شد؟ گفتم نه نور آفتاب مستقیم توی چشمامه. بعد برای منحرف شدن ذهنم از ماجرا, رفتم سراغ تبلت و تلگرام را چک کردم.

 توی یکی از خبرها خواندم:

" واکنش زنگنه به اختلاس در وزارت نفت: تا حالا میزان تخلف به ۱۰۰میلیارد رسیده، مهتم گریخته "

حسی که وجودم را گرفت، اگر بنویسمش، چندان آینده ی خوشی در این مملکت نخواهم داشت، اگر متوجه منظورم بشوید.


خاطره ی دوم را بعد میگویم.

سه‌شنبه 17 بهمن 1396 @ 05:30

دیشب ساعت دوازده خوابیدم؛ خوابم سبک بود و چهار صبح بیدار شدم و تا الان خوابم نبرده.

الان کاملا سرحالم با چهار ساعت خواب. 

هرکاری کردم بعد از ساعت چهار خوابم نبرد.@_@

این معنیش این است که در طول روز خوابم خواهد برد.

طلسم شب بیداری و روزخوابی من هنوز نشکسته.

حالا در طول روز کم کم کسل و خوابآلود میشوم، بعد یکدفعه میبینی دوازده یک ظهر میخوابم تا ده شب.

من بدبختم :(، شما سعی کنید بدبخت نباشید.

یکشنبه 15 بهمن 1396 @ 16:21

دیروز رفتم دندانپزشکی.

گفت دندان عقلت خراب شده که پر کردنش نمی ارزد و باید کشیده شود.

بعد از کلی ترساندن که کج است، کانال ریشه هایش بیزبونگ و اینا شده، شاید جراحی بخواهد، آخر دندان را کشیدند.

وقتی رسیدم خانه جای دندان، دردش شروع شد و تا الان هنوز هم با مسکن دردش آرام میشود.

هفته آینده عصب کشی دارم که خیلی میترسم.

حوصله م سر رفت از این ماجرای دندان درد، تمام نمبشود.


شنبه 14 بهمن 1396 @ 00:38

دوست دارم الان بخوابم.


فردا میروم به خدمت دندانپزشک.


خیلی وقت است کتاب نخوانده ام.


یک مقدار از نظر جسمی ضعیفم و نمیتوانم خانه را مثل دسته گل نگه دارم، مثل دسته جارو نگهش میدارم؛ هرهرهر.


بعد دیگر اینکه


خب شب شد و دندان دردم آمد که اشکال ندارد، کم است دردش.


شاید کتاب بخوانم. کتابهای خوبی در دسترسم هستند که از شهرزاد به عاریت گرفته ام.


فعلا کتاب عربی جدید دانلود نکردم. هرکدام از کتابها را که دیدم سانسور بهش ضربه زده میروم عربیش را دانلود میکنم:-)


دیگر چی؟ آهان. رفتم از یک پیرمرد که فکر میکنم مهندس کشاورزی باشد و سالهاست کارش این است که مغازه ی لوازم باغبانی دارد، چی خریدم؟ کود گیاهان آپارتمانی، و قطره مخصوص کاکتوس تمام کرده بود که گفت می آورم.  گفت فعلا به مقدار کم از همین کود بده. پیرمرده گوشش سنگین بود اما خیلی آرام صحبت میکرد. و اینکه من چون آرام حرف میزنم صدایم را نمیشنید.

بعد رفتیم جای دیگری گلخانه گیاه فروشی، آنجا مرد مسنی بود که دلم برایش سوخت. سوادش پایین بود و خوب بلد نبود کارت بکشد و اسم گیاهها را اشتباه تلفظ میکرد. و کمی از خودش در خجلت_ :-) _ بود. 

البته زیاد دلم نسوزد، تا میدید دلم پیش یک گیاه است دیگر تخفیف نمیداد، اما اگر دوددل بودم در خرید چیزی خیلی نرم و مهربان میشد و کمتر حساب میکرد. حتی یک قلمه را خواست بهم غالب کند که شوهرم از قلمه هه خوشش نیامد.

جمعه 13 بهمن 1396 @ 23:51

دیشب فیلم مادر _mother!_ از ارونوفسکی را دیدم که خیلی حوصله ام را سر برد. تبلیغش را که دیدم دوست داشتم ببینمش. اما وقتی دیدمش حوصله م خیلی ازش سر رفت.

بعد وسطهای رو به آخر فیلم بودم که دیدم هنوز هیچی از فیلم دستگیرم نشده. خو چکار کنم درس در زمینه سینما نخوندم و نمیفهمم الان این نمای بسته و این نمای باز چقدر هنری هستند و از این چیزها. رفتم یک نقد انگلیسی خواندم و یک چیزهایی از فیلم تازه دستم آمد، و چون پایان داستان لو رفت دیگر به همان نقد اکتفا کردم و تلویزیون را خاموش کردم. بدیش هم به این بودکه تو ماهواره دیدمش و تا بیاید فیلم تمام بشود، باید ده بار تبلیغ همورویید و گارسینیا کامبوجیا که به ناف دکتر آز بسته اندش و ترک اعتیاد را میدیدم.

بعد رفتم یک نقد ایرانی را خواندم. که باز هم و طبق معمول و باز هم نویسنده در حد پرستش کارگردان و فیلم را تمجید کرده بود. و تا جایی که توانسته بود اصططلاحات فنی انگلیسی به کار برده بود.

خواستم براش نظر بگذارم که خودت را کنترل کن و نمیر، اما دلم نیامد.

پنج‌شنبه 12 بهمن 1396 @ 19:53

امشب یک عطر خریدم.

بعد رفتم عطرهای دیگر را توی اینترنت دیدم و عطرم در چشمم بی ارزش شد.

ایوروشه مومنت خیلی شکلش مثل گل بود و دوستش داشتم.

قیمتش هم خیلی بالا نیست.

عطرهای کالون کلاین، ژدور، شنل، ورساچی و خیلیهای دیگر را هم نگاه کردم. به شوهرم گفتم من خیلی عطر دوست دارم، همه ش عطر. توی پاساژ بودم و دستهایم را به حالت گرفتن عطرها توی هوا باز و بسته میکردم. که شکل حرکت دستم میتواند معنی بدی را القا کند. مردی رد شد و لبخند زد به من.

الان خیلی جیش دارم و نمیتوانم فکر کنم.

پنج‌شنبه 12 بهمن 1396 @ 02:49

همه خوابند و باز هم من بیدارم.

میگرن دارم هم. و دوتا دندان مدرود. مدرود از ریشه ی درد بر وزن مفعول.

تنک یو گایز فور اوری تینگ

آیم سو لونلی

امروز حالم خوب نبود و کاری نکردم

کسی احوالم را نپرسید

برای کسی مهم نبود که وقتی بالا اوردم خون توی استفراغم دیدم. 

از شوهرم خواستم ازم پرستاری کند. و هرکاری بلد بود کرد.

بعدش فیلم دیدم. فیلم رد کارپت. خنده دار نبود.

دوباره دندان درد. و میگرن. فردا میروم دکتر.

هیتر روشن و من کنارشم.

هوا سرد است، اما دیشب سردتر بود.

فردا مرغ میپزم که نرم است و میتوانم بخورم بدون جویدن زیاد.

امشب آش خوردم و ماست.

دیگر از کته حالم بهم میخورد.

دختر خواهرم برایم فال چایی گرفت. بامزه بود.

آن یکی دختر خواهرم که رفته تو چهار سال داشت مثلنکی برای مادرش ظرف میشست که خیلی جگر بود. 

من سردرد دارم و نگاه کردن به مانیتور یا کتاب یا تلویزیون بیشترش میکند، اما با این دندان درد که نمیشود بیکار نشست. قرص هم فعلا نمیتوانم بخورم. نمیدانم چه بلایی سر معده م آمده که خون بالا آوردم.

شاید من واضح نگفتم، اما بهرحال گفتم که بدحال بودم و بالا اوردم.

البته همیشه میدانم که کسی را به آن شکل ندارم. دو سه تا آدمند و تمام.

الان واقعا گرسنه ام اما اشتها ندارم. شاید چایی بخورم. امروز چایی خیلی کم خوردم.

از فکر دکتر رفتن فردا حالم میگیرد. بدترین چیزی است که وجود دارد.

اگر خواب نبود داوود، الان مرغ مبپختم.

الان میروم سوپ میپزم. آرام و بی سروصدا.

میخواستم بروم لوازم باغبانی کود بخرم برای کاکتوس و گیاهان آپارتمانی، اما وقت نشد.

گیاهها خیلی رشد نمیکنند.

نمیدانم چرا شبها دندان دردم بیشتر میشود.

خواب دیدم. خواب یک نویسنده را.

اثرات کتاب خواندن.

چیزی یادم نمانده، اما حس دیدن یک آدم مهم توی ذهنم مانده.

وقتی بچه بودم میگفتند دوست داری چکاره بشوی در سنین مختلف چندتا چیز میگفتم: خانه دار مثل مادرم، نقاش، نویسنده، مهندس.

وقتی میگفتند چندتا بچه میخواهی در سنین مختلف میگفتم: اندازه ی خودمون خواهر برادرا، یکی، دوتا، بچه نخواهم آورد، سه تا، هفتا. الان میگویم دوتا.

برگ بیدی شته خورده رو به موت است. برگهاش را قهوه ای و پلاسیده کردند.

شاید کمی شکلات صبحانه و چایی بخورم حتی اگر دندانم بپوکد.

بگذریم.

چهارشنبه 11 بهمن 1396 @ 17:27

دیشب  رفتم در همسایه بالایی را زدم.

یک دختر کوچک آمد، لاغر و ریزه و خوشگل بود. با تعجب نگاهم میکرد. سه ی شب بود.

با صدای دورگه ای از بیدار شدن و درد گفتم مادرت هست؟ گفت نه فقط بابام.

بعد برادرش آمد و پشت سر خواهرش ایستاد و سلام کرد.

بهش می آمد سوم دبستان باشد.

همیشه توی جیغ زدنهای مادرشان اسمش را شنیده بودم علیرضا.

گفتم میشه اینقد ندوید، صدای پاتون رو سقف خونه ماست؛ خوابم نمیبره.

نگاهم بین دختر و پسر در آمد و رفت بود.

یک کله ی کم موی قهوه ای رنگ هم از گوشه ی در دیدم. پدرشان بود که آمده بود گوش بدهد و فکر میکرد دیده نمیشود.

پسره در جوابم گفت چشم.

بعد برگشتم.

دلم برای بچه ها سوخت. در اصل پدر و مادرشان باید بهشان یاد میدادند که توی آپارتمان اگر بدوی طبقه پایینی معذب است.

این همه وقت تحمل کردم، چون میگفتم بچه اند و گناهی ندارند که توی آپارتمان زندگی میکنند. نیاید از دویدن محروم بشوند.

اما از دوازده شب به بعد دیگر دویدن بچه چه معنی دارد.

هرشب تا ساعت یک هم تحمل میکردم.

صدای جیغ مادره هم می آمد، و بعدش داد زدنهای پدره.

خسته شدم از تذکر دادن مدام.



چهارشنبه 11 بهمن 1396 @ 17:12

آیا کسی که دندان درد دارد، بنشیند فیلم ببیند حالش خوب میشود و از کسالت در می آید؟

( تعداد کل: 466 )
   1       2       3       4       5       ...       16    >>