X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 3 مهر 1396 @ 20:47

خانه خواهرم هستم، و نی نی کوچولویش روی پایم خوابیده .

طبیعتا نی نی بزرگتر و خوشگلتر و کمی آرامتر شده، و بلند کردنش راحتتر .

شنبه 1 مهر 1396 @ 20:53

دراز کشیده ام، تازه از یک چُرت کوتاه بیدار شدم. خانه کمی مرتب کردن میخواهد، و من حوصله ندارم.

امروز آشپزی نکردم، شوهرم کالباس خورد و من چایی و قهوه و پسته خام و برگه قیسی و آلوچه.

الان شاید بروم چیزی بپزم.

رفته بودیم روستاهایی که با ما هیچ نقطه اشتراکی ندارند، اما فرهنگمان نزدیک است.

ما گرمترین تابستانهای کشور را داریم، آنها سردترین زمستانها. ما جلگه و شط و دریا و رطوبت، آنها کوه و گردنه و دره و هوای خشک و برف.

شنبه 1 مهر 1396 @ 20:44

نمیدانم از چه بنویسم.

امروز از سفر برگشتم خانه.

سفر خوبی بود، با چند همسفر خوب و بد.

پنج‌شنبه 23 شهریور 1396 @ 19:31

وقتی دوم دبستان بودم یک بار خانم صدایم زد که بروم سر میزش. خانم معلم ما، یک شکل کلیشه ای از معلمها بود. پیرزنی لاغر و رنگپریده، قدبلند، عینکی، نسبتا مهربان با حرف زدنی شسته رفته و شمرده... مانتوی بلند مشکی میپوشید و مقنعه ی مشکی  کرپ سرش میکرد.

صدایم زد و رفتم سر میزش. پرسید گلنار تو مشکل خاصی داری؟

من توی آن سن نمیدانستم چیزی به اسم توجه مثبت میتواند وجود داشته باشد. فکر میکردم وقتی یک بزرگتر با جدیت صدایت میزند حتما قرار است بازخواست بشوی.

راستش خاطره ام کمی مبهم است.

یادم مانده من گریه میکردم، و یادم مانده که خانم میپرسید چرا همیشه تو خودتی؟ چرا با بقیه بچه ها حرف نمیزنی؟ چرا همیشه سرت را روی نیمکت میگذاری و به پاهایت نگاه میکنی؟

من توی آن سن عادت داشتم روی نیمکت سرم را میگذاشتم و پاهایم را تکان میدادم و نگاهشان میکردم.

 اصلا یادم نیست چه جوابی دادم، فقط یادم مانده سعی میکردم از خودم دفاع کنم و میگفتم چیزیم نیست. یادم مانده خانم که از واکنشم جا خورده بود،با کمی دلخوری حاصل از سردرگم شدنش پرسید: حالا چرا داری گریه میکنی؟ 

بعد درباره مادرم و خانواده ام سوال کرد. من توی دلم میگفتم خانم مادرم خیلی کار دارد و وقت نمیکند به من برسد، کسی هم کمکش نمیکند. اما این حرفها را به زبان نیاوردم، چون فکر میکردم مسائل خانوادگی یکجور راز است که باید سربسته بماند، و خانم معلمها باکلاستر از آن هستند که وضع ما را بفهمند.

برای اکثر حرفهایش جوابی نداشتم. یک بچه هشت ساله اکثرا چندان ذهن صافی برای جواب دادن به این سوالها ندارد. فقط گریه میکردم؛ چون فکر میکردم کار بدی کرده ام.

آخر سر خانم به نتیجه ای نرسید؛ و با تردید گفت خب باشه برو سر جات بشین.

سه‌شنبه 21 شهریور 1396 @ 16:06

دوست داشتم بیدار بشوم. اما تا بیدار میشدم خوابم میگرفت.

توی خواب انگار غروب بود... اتفاق بدی برایم افتاده بود. به سرخی افق نگاه میکردم.

بعدش با همه ی وجود دعا کردم که خدایا تو را به همین شکوه و غربت غروب قسم میدهم که کمکم کن... و به چندتا چیز دیگر هم قسمش دادم که یادم نیست چه بودند.

بیدار شدم.

و دیدم وسط شبانه روز است، ساعت۳. خواسته بودم صبح بیدار شوم.

از ناامیدی اینکه بتوانم زندگی و خوابم را مرتب کنم، دوست نداشتم هیچ کاری کنم.

 توی جایم غلت زدم و دعا کردم. باز هم به همان روش توی خواب. خدا را به همه چیز قسم دادم. همه چیزهایی که میتوانند برای کسی بی اهمیت باشند و برای من مهم بودند... الان یادم رفته، اما دعای خالصانه ای بود.

دوشنبه 20 شهریور 1396 @ 00:15

خدمت گلهای خودم بگویم که

میخواهم بخوابم.

منتظرم تا خواب مرا دررباید.

درد کتف و بازوی راستم هم هنوز خوب نشده...

یک ترس کوچک هم دارم که ترس از آدمهاست، خیلی بی دلیل به دلم افتاد.

با خودم فکر میکردم چند درصد آدمها خوب و بیخطرند؟ و بخاطر کمی تعدادشان یکجور ترس توی دلم افتاد.

یکشنبه 19 شهریور 1396 @ 18:32

چایی ام را خوردم و آمدم. فلافل و پنیر پیتزا طعم خاصی نداشت، یک کم ترش شده بود.بدون پنیر خوشمزه تر است.

رفتم توی ای بوکها گشتم که ببینم کدام کتاب را نخواندم. کتاب فاوست را دیدم و شروعش کردم. تا یک جایی گیرایی داشت و دوباره روند خواندنش کند شد. دوست دارم فاوست را بخوانم بخاطر اینکه در دوره ی داستایفسکی خیلی کتاب مطرحی بوده و همه روشنفکرها به آن علاقه داشته اند؛ و در ضمن دوست داشتم از گوته کتاب دیگری جز رنجهای ورتر جوان را بخوانم.


تهویه آشپزخانه روشن است، و صدایش مرا یاد پنکه سقفیهای قبل می اندازد. عصرها کولر خاموش میشد و پنکه را روشن میکردیم؛ اگر پذیرایی  خالی بود و تمیز و جارو زده، من وسط اتاق میچرخیدم و میچرخیدم. بازی موردعلاقه م بود، مثل باستانی کارها چرخ میزدم و برای خودم آهنگ میزدم، ترانه نمیخواندم؛ فقط آهنگی را که بنظرم رمانتیک بود تکرار میکردم؛ و خیال میبافتم؛ در دنیایی مثل کارتونها سیر میکردم، جنگل و دشت و همه چیز...


یکشنبه 19 شهریور 1396 @ 17:59

بازوی راستم بینهایت درد میکند، فکر کنم فلج شده.

داشتم فکر میکردم اگر عموجونم بتواند برای زندگی از خوزستان ببردمان یک جای خنک، چقدر خوب میشد. برویم یک جایی که  کار روز و شبم گلکاری و باغچه باشد. و آنجا هم بچه دار شوم و دست بچه را بگیرم ببر پارک، و دم غروب برگردیم. وقتی نور سرخ روی همه جا پاشیده شده... و بروم توی همان حال و هوای کودکیهایم.. واقعا آن زمان هوا اینقدر گرم نبود. عصر تابستان کنار درختها مینشتیم و میدویدیم و پشت شمشادها خاله بازی میکردیم... و گرما امانمان را نمیبرید.

یکشنبه 19 شهریور 1396 @ 17:36

الان فلافل سرخ کردم، روش پنیر پیتزا ریختم . منتظرم پنیر آب بشه و ببینم طعمش چطوره؟

بعدش چایی میخورم. چای سبز نه، همون چای سیاه. 

یکشنبه 19 شهریور 1396 @ 16:36

مثل قایق روی آب، حال روحیم نوسان دارد اکثرا.

از حالم اکثرا به کسی نمیگویم؛ چون قابل شرح نیست. باید توی این حال باشی تا بدانی..

از همه بدتر بی دلیل بودنش است.

خیلیها زندگی مثل من دارند، حتی کودکی و نوجوانی بدی مثل من داشته اند، اما اینطور توی چنگ افسردگی فشرده نمیشوند.

تا همین یک ساعت پیش خوب بودم؛ میشود گفت عالی.

اما حالا افکار پریشان کننده توی سرم میچرخند.

دوست دارم جنون بگیرم؛ یک جنون حقیقی. تا دیگر هیچ چیز نفهمم و توی رویاها سیر کنم دائم.

یکشنبه 19 شهریور 1396 @ 14:24

شب ساعت ۳ و نیم خوابیدم؛ و داشتم کم کم دچار صُرُم یا همان سندرم پیش از خواب میشدم.

دوباره داشتم احساس پوچی میکردم، ناامید میشدم و همه چیز تلخ میشد؛ و ناراحتیها یک به یک یادم می آمد و الکی باد میکردند و بزرگ میشدند.

یکشنبه 19 شهریور 1396 @ 14:21

....

ساعت ۱۲ بیدار شدم و مثل همیشه بازوی راست و کتفم درد میکردند.

درد بازوی راستم خیلی زیاد بود، مثل وقتی ضربه ای خورده باشد.

تبلتم بالای سرم بود.برداشتم و پیامهای واتساپ و تلگرام را خواندم. 

اولین پیامی که دیدم، پیام برادرم به خواهرم بود، که خواهرم توی گروه خواهرانه کپی کرده بود؛ و قسم خورده که کاری به خواهرم نداشته.. و خواهرم لازم نبود از خانه پدرم برود و برگرددخانه اش، و طرف دعواش اصلا کس دیگری بوده...

 یاد حرفش به پدرم افتادم که گفته بود من که اجازه نداده بودم خواهرم را برای استراحت زایمان بیارید خانه... و قهرش با مادرم از وقتی خواهرم آمد آنجا... حالا راحت قسم میخورد. آدمها خودشان را قانع میکنند، توجیه میکنند و بعد دست به هرکاری دلشان خواست میزنند.

شنبه 18 شهریور 1396 @ 15:28

چند روز پیش خواهری که از من کوچکتر است زایمان کرد.

امیدوار بودم دیدن نوزاد تشویقم کند به بچه دار شدن، ولی دیدن همه دردسرهای خواهرم شک و تردیدم را بیشتر کرد.

در واقع اگر بخاطرِ ساعت بیولوژیکم نبود، و احساس نمیکردم سنم دارد نزدیک میشود به زمانی که دیگر دارد دیر میشود،حالا حالاها فکر بچه دار شدن نمی افتادم.

کم کم دارم به چیدمان اتاق بچه فکر میکنم. به اینکه کدام اتاق مناسبتر است.

ولی فکر کردن به بچه را همیشه میندازم عقب، چون استرس میگیرم و نگران میشوم.نگران همه چیز و همه چیز..

شنبه 18 شهریور 1396 @ 15:28

بالاخره مشکل شارژرم حل شد. شوهرم کابل جدید گرفت.

شنبه 11 شهریور 1396 @ 14:05

من هم مثل او حالم گرفت.

دلم گرفته، دوستش دارم و دوست ندارم ناراحت ببینمش.

تنهایی لحظاتم طی نمیشوند.

شنبه 11 شهریور 1396 @ 12:59

یه شعری هست که قافیه نداره. همیشه با یه آهنگ   ضربی میات تو ذهنم، با این مضمون:

مادرم میگه

دوس داره منو

... 

یا گاهی با این مضمون:

شوهرم میگه

دوس داره منو


هی تکرار میشه، هی تکرار میشه... هی تکواوی میشه.. 

شنبه 11 شهریور 1396 @ 12:52

من آدم جالبی نیستم که بیام براتون چیزی بنویسم.

نظرتون چیه که حذفش کنم؟

حتما همه توی دل‌شون می‌گن آره حذف کن واقعا...

حذف​ کنم گلهای من؟

شنبه 11 شهریور 1396 @ 12:24

وقتی برای اولین بار شوهرت را دپرس می‌بینی

عمی العزیز دپرس شده. 

برای اولین بار است که می‌بینم افسرده شده.

حالش گرفته و انگیزه‌اش را از دست داده

دیروز با من صحبت می‌کرد و می‌گفت تا حالا حتی توی بدترین شرایط دوره ‌ی مجردی برایم پیش نیامده بود که در ارتباط با آینده بی‌انگیزه شوم. همیشه به آینده امیدوار و خوش‌بین بودم.

بهش گفتم من تازه از افسردگی درآمدم، انگار از من به تو منتقل شده.

هردو فکر می‌کنیم نتیجه‌ی دوندگی‌های تمام نشدنی‌اش از فروردین امسال بوده باشد.

دلم برایش می‌سوزد و کاری ازم برنمی‌آید.


شنبه 11 شهریور 1396 @ 12:19

دلم برای هایده می‌سوزد هروقت می‌شنوم که می‌گوید: تو منو با دریا دریا اشک چشمام نمیخواستی، آخه تو بیشتر از اون گریه‌ی من گریه می‌خواستی. تو منو مثل یه بازیچه می‌خواستی، اما من واسه‌ت می‌مردم.

تصور می‌کنم این واقعا قصه‌ی زندگیش بوده...

شنبه 11 شهریور 1396 @ 12:16

یک چیزی را بگویم؟

هر وقت می‌آیم توی وبلاگم بنویسم، شارژ تبلت زیر ۱۵٪ رسیده و به التماس افتاده

شنبه 11 شهریور 1396 @ 12:13

صدای خنده اش مثل غرغر آب توی تنبوشه بود.

خزه، هربر لوپوریه. احمد شاملو.



حال کردید چه نکته ی گرانبهایی رو از کتاب براتون نقل کردم؟

ولی جدا از همه ی اینا، این جمله تو ذهنم مونده.

شنبه 11 شهریور 1396 @ 12:11

شعر حافظ

آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند

بر جای بدکاری چو من، یک دم نکوکاری کند

شنبه 11 شهریور 1396 @ 10:36

الان از یک مبارزه در راه نقش کشیدن روی پنجره ی اتاق خواب می آیم. سر انگشتهایم دست راستم کاملا رنگی شده اند.بنفش و فیروزه ای، روی ناخنهایی که لاک صورتی دارند. 

نتیجه ی کارم افتضاح شد. رنگها یکدست نمیشوند. وقتی دور اول خشک شد و دوباره رویش رنگ زدم همان دست اول هم جذب اسفنج شد و پاک شد؛ دپرس شدم

پنج‌شنبه 9 شهریور 1396 @ 07:26

چرا انسان وقتی یه دشت پهناور یا یه منظره ی بدیع میبینه یه جور غم پیدا میکنه و تو خودش میره؟

دوشنبه 6 شهریور 1396 @ 03:38

اگر تصمیم ندارم بمیرم و خدا هم نخواهد عمر کوتاهی به من بدهد، باید یادم باشد که زندگی کنم تا پیچ وخمها و بازیها و اتفاقات عجیب زندگی را نگاه کنم؛ زندگی کنم تا ببینم هر چیزی ممکن است به چه جاهای عجیبی ختم بشود واقلا اینطور از زندگی لذت ببرم.

شنبه 4 شهریور 1396 @ 23:30

چه میشود کرد؟

اولش خوشی.

بعد خوشی ات میپرد.

بعد حوصله ات سر میرود و بیحوصلگی زیر پوستت میخزد.

بعد کم کم عصبی میشوی.

بعد بدخلق

...

دلم گرفته.

نمیخواهم نق بزنم، نمیخواهم بداخلاق باشم، آیه یاس بخوانم...

اما راست میگویم وقتی میگویم دلم تنگ و گرفته است.

خوب نیست که مدام از مردن حرف بزنیم، اما اکثرا فکر میکنم که چندان به کار دنیا نمی آیم. همیشه مریضم و بدن درد دارم، و حوصله ندارم... و هیچ چیز برایم مهم نیست.

دلم میخواهد بنویسم.

خیلی طولانی.

حرف بزنم. حرف بزنم، و شنونده داشته باشم. بدون ابا کردن از هرچیزی فقط صحبت کنم.

چند روز پیش آرزو برای احوالپرسی پیام داد. گفتم خونه هستم و از گرما نمیشه جایی رفت. گفت آره عمرمون گذشت. گفتم کی روزای گرم بگذرن و هوا خنک بشه؛ گفت اون وقت هوا سرد میشه و میگیم سرده نمیشه بیرون رفت. گفتم من سرمای اینجا رو دوست دارم. گفت من هم از گرما بدم میات هم سرما.

تو دلم گفت پس برو بمیر انتر نفهم، هرچی میگم ناراضی ای. حتما انتظار داری تو بهشت زندگی کنی که نه سرما اذیتت کنه نه گرما. خنگ.

شنبه 4 شهریور 1396 @ 13:59

گشنه مه و تصمیم ندارم غذا بپزم.

چون شوهرم نهار خورده و خوشحالم که مجبور نیستم چیزی بپزم. خودم یه چایی میخورم؛ و اینقدر تنبلی میکنم که گشنگی منو وادار به پخت و پز کنه.

یالا من برم، درد کتفم اذیتم کرد. دیدی چقد مودبانه گفتم؟ دوست ندارم فحش بدم!

شنبه 4 شهریور 1396 @ 13:57

نمیدونم چرا تو خواب کتف راستم خیلی درد میگیره. اون قدر شدید که بیدار میشم و بعد از اون خوابم بهم میریزه.

میدونم یه دلیلش اینه که بیشتر میل دارم رو پهلوی راستم بخوابم برای اینکه خوابم ببره.

بیدار شدم و از شوهرم خواستم به کتفم ژل مینرال قسندر بزنه. بعد کم کم درد تبدیل به کرختی شد و خوابم برد. بیدار که شدم از اون اتاق دم غروبٍ توی خوابم که خیلی قشنگ بود و در یک حیاط خیلی قشنگ بود که این حیاط ضمیمه ی یک خونه ی دلباز بود، از اون اتاق اومدم توی اتاق خوابم و کتفم کرخت بود. تبلت رو که برداشتم و تایپ رو شروع کردم درد کتفم ذره ذره برگشت.

حالا یه آدم خوبی هست که بهم راهنمای بده که پَ من الان چطور بشینم آنلاین بازی کنم؟

گفته بودم که چهار پنج هفته ست تو مسابقه هفتگی بازی آنلاینم شرکت نکردم؟ اینقدر بیحوصله م چون.


شنبه 4 شهریور 1396 @ 13:50

دیشب که بعد از اذان صبح خوابیدم.

فکر میکردم بیشتر از اینا بخوابم ولی بیدار شدم.

خواب زیاد دیدم.

توی یه خوابی داشتم راه میرفتم وسط یه جنگل که درختاش جای میوه گل میدادن. گلای درشت. که یه دفعه صدای شوهرم از عالم حقیقت اومد که گلنار فقط اومدم بپرسم هندزفریت کار میکنه؟ گفتم نه و خوابیدم. بقیه رو نمیدونم، ولی تقریبا اطمینان دارم آدمها اینجور وقتها بین خواب و بیداری سعی میکنن خوابشون رو بازسازی کنن، منم سعی کردم و موفق نشدم.خوابم برد و خوابهای دیگه ای دیدم.

آخرین خوابم قشنگ بود.داره کم کم از یادم میره.

فقط یادمه که هوا پاییزی بود، یه درختی رو داشتم نگاه میکردم که برگهای خیلی خیلی بزرگ و درخشانی داشت. مه بود و من تنها بودم. جاده ی تو خوابم به هیچ جا که دیدم شباهت نداشت؛ خیلی خوب بود. جایی بود مثل کارتونها، بی عیب و نقص. مه همه چا رو کمرنگ کرده بود، اول صبح بود و سردم بود. منتظر کسی بودم که بیات و بریم قدم بزنیم. یادم نمیات کی بود. دوی دنیای واقعیم وجود نداره. بعدش دیگه همه چی بهم ریخت و قاتی شد و زنای خاله زنک که تو چادرای مشکی طرحدار خیلی تپل بودن رو دیدم. 

شنبه 4 شهریور 1396 @ 05:42

با یه آرزوی کوچیک میرم بخوابم: اینکه خواب خوب ببینم.

تا یار چه خواهد و.... بقیه شو نه بلدم.

( تعداد کل: 196 )
   1       2       3       4       5       ...       7    >>