X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 2 آذر 1396 @ 14:33

بگذارید از روابط اجتماعی جدیدم بگویم.

تصمیم داشتم توی خانه ی جدید با همسایه ها رفت و آمد کنم، اما جز با جاریم با کسی ارتباطی ندارم. خانمی را ندیدم که بتوانم باهاش آشنا بشوم.

توی اینستاگرام یک دختر ژاپنی و کره ای آدوتا مرد ژاپنی فالو می کردم، که هرچی لایک کردم و نظر دادم هیچ واکنشی دریافت نکردم. حتی جواب کامنت هم ندادند. در اینجا که موفقیتی نداشتم و آنفالوشان کردم.

یک پسره ی ۱۹ساله ی هلندی هست که یکدیگر را فالو کرده ایم. تا لایک نکنم لایک نمیکند.

یک عکسی گذاشته بود از سفرش به تایلند که زنی در حال  کشت برنج بود. لایک کردم و گفتم زیباست و اینها. از کامنتم تشکر کرد و گفت خوشحال است که خوشم آمده. بعد آمد آخرین پستم را لایک کرد.

بعد یک عکس دیگر گذاشت که نوشته بود" گامهای آهسته و کوچک، و ناگهان میبینی که رسیدی." کامنت کردم که ما در فارسی ضرب المثلی داریم که به حرف تو شباهت دارد، و رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود را برایش در حد توانم ترجمه کردم. بعدا جواب داد که ممنونم از نظرت و اینجور حرفها. بعد آمد پستهای قبلترم را لایک کرد. یعنی همه ی روابط در اینستاگرام تا این حد شباهت دارد به قضیه ی لینکم کن لینکت کنم که قبلا تو دنیای وبلاگها رایج بود، و اینکه تا نمیرفتی کامنت گذاری کسی نظری توی وبلاگت نمینوشت.

یک دختره هست که خودش اول فالوم کرد من هم فالوش کردم. پیجش ژاپنی است، ترجمه ی فارسیش میگفت دوست دارم زیاد ارتباط اجتماعی داشته باشم و فلان. و صفحه اش پر است از عکسهایی که خودش نگرفته، از این عکسهایی که عکاسهای حرفه ای میگیرند و بین مردم رواج پیدا میکنند. و بعضیها برای اینکه پست جدیدی گذاشته باشند مرتب از این عکسها استفاده میکنند. چندتا عکس از غذاهایشان را لایک کردم. آمد به ترتیب به اندازه ی لایکهایم پستهای مرا لایک کرد.

کلا خیلی پوچ است کل ماجرا. نه نظری نه حرفی.. لایک خالی. 

خیلی یاد آن قسمت بلک میرور افتادم که لایک کردن یک چیزی شده مثل لبخند زدن برای هم، یک کار از سر وظیفه، برای بالا رفتن محبوبیت و برای بالا رفتن رتبه ی اجتماعی.


چهارشنبه 1 آذر 1396 @ 23:41

Hello, Lionel Richie

از بین آهنگهای آسانسور فقط آهنگ سلام از لیونل ریچی را دوست دارم. هروقت بیکلامش را توی آسانسور بشنوم، میروم اصلش را در کمال جوگیری گوش میدهم. 

هلو، ایز ایت می یور لوکین فو؟ آی کن سی ایت این یور آیز، آی کن سی ایت این یور سمایل.. لالالالالا...بقیه اش را با لالا ادامه میدهم.

چهارشنبه 1 آذر 1396 @ 23:24

بعد از ظهر سگی، اما نه چندان سگی؛ چون هرچه باشد آرایشگاه جای بدی نیست.

عصر رفتم آرایشگاه.

در زدم، در را باز کردند. 

آرایشگاهش کوچک اما منظم و خوشبو و قشنگ بود. نور ملایم و موسیقی و این حرفها. امید داشت میخواند. آهنگش را یادم نیست.

بعد رفتم سر صندلی شکنجه نشستم و از ترس عرق سردی کردم، به قول نویسنده ها.

آرایشگر خانمی بود با دستهایی که  عطر خوبی میدادند، مثل بوی لوسیون یا پودر بدن.

اول با موچین شروع کرد. من که نمیدیدم، اما فکر میکنم مرتب داشت پوست زیر ابرویم را با موچین نیشگون میگرفت, نیشگونهای ناخواسته و ریز، به آن ریزی که نمیتوانی اعتراض کنی، اما دردش همان درد نیشگونهای معمولی است.

همینطور اشکهایم شروع به ریختن کرد، و طبق معمول زودتر از اشکِ چشم آبریزش بینی راه افتاد. بعد کم کم بینیم تصمیم گرفت به بوی عطر دستهای زن حساسیت نشان بدهد و به خارش افتاد. خانمه رفت یک دستمال برداشت به من هم تعارف کرد و من این هدیه ی نطلبیده را با شوق پذیرفتم.

کم کم ضعف کردم، تب کردم، لرز کردم و از درد، مرتب دسته های صندلی را فشار دادم؛ و اشک ریختم. و سلن دیون داشت آهنگ تایتانیک را میخواند و میگفت: وانس مور... و من که از درد کشیدن توی خلسه رفته بودم دچار نوستالژی شدم.

خدا را شکر که آرایشگر ساکت بود و مجبور نبودم وسط درد کشیدن سعی کنم بفهمم چی میگوید.

بعد نوبت بند انداختن دور ابروها شد، که باید در شکنجه همراهی کنی و با دو دست پوست زیر چشم را بکشی.

در این مرحله متوسل به تمام مقدساتی که میشناسم شدم. اشکها میریخت و آرایشگر دست و نخش خیس میشدند. مکثی کرد و من اشکها را پاک کردم، و او با خنده ای به قول حافظ "عتاب آلوده" گفت که: در هر صورت میریزن. اشکهایم را میگفت. من با صدایی دماغو گفتم آره، خیلی درد بیکشب-میکشم- . آرایشگر ساکت شد. شاید به خودش گرفت و فکر کرد منظورم این است که او کارش را بلد نیست، اما منظورم فقط این بود که متوجه حالم شود و کمی با حوصله تر کار کند. بعد گفت ابروهات تنکه، روغن کرچک بزن، حتی به مژه هاتم میتونی بزنی؛ کلی پرپشت میشن. و من تو دلم نالان گفتم نه تو رو جدت؛ پرپشت بشن ابروهام دیگه شهید میشم.

کار که تمام شد با دستمال سر حوصله چشمهایم را پاک کردم و چشمهای پف کرده و ابروهایم را نگاه کردم.

 ازش پرسیدم بلندی ابروهایم خوب است؟ راستش منظورم این بود که بلندیش کلاس دارد یا نه؟ چون سلیقه شخصی من در اصلاح ابرو اکثرا مورد پسند زنها نیست و خواستم نظر یک متخصص را بپرسم. گفت آره خوبن. نمیدانستم چطور بپرسم که زنها میپسندند یا مسخره میکنند.گفتم آخه دیدم خانوما کوتاه میکنن ابرواشونو. گفت برا تنوع بلند خوبه،شاید دفعه قبل کوتاه برداشته بودی، این بار بلند بردار.

کلا جوابش کج دار و مریز بود و به دردم نخورد.

آخرش هم رفتم حساب کنم که دختره سرما خورده بود و رمز کارت را اشتباه وارد کرد، و ترسیدم کارت قفل شود.

چهارشنبه 1 آذر 1396 @ 11:47

چرا در پایان یک خط، علامت سوال یا علامت تعجب یا نقطه نمیگذارید؟

مجرد که بودیم همه ی ترسمان این بود که اگر بیرون هستیم برگردیم خانه و ببینیم پدر یا مادرم یا هر دویشان یک دعوا و جاروجنجال راه انداخته باشند؛ چون بعد همین بیرون رفتن یک بهانه ی الکی میشد برای مواخذه شدن.

یک بار بیرون بودم و برادرم sms داد: دعوا شده 

ترسیدم، گفتم حالا اگر برسم خانه یک دردسری جلوی رویم است.

پرسیدم: چرا؟

گفت: خودم دارم ازت میپرسم دعوا شده تو خونه

انگار یک بار سنگین را از روی دوشم برداشتند، دوست داشتم کف بزنم. 

گفتم: من بیرونم.

سه‌شنبه 30 آبان 1396 @ 23:30

بیایید با هم خوشبختی را جشن بگیریم

یک زمانی اینقدر آهنربای خوشبختی بودم که برایم خوشبختی بیدار شدن بعد از سحر و نگاه کردن به گنجشکها بود. 

حتی یک داستان نوشتم با این مضمون، و منتقدین گفتند هنوز خیلی کودکانه به مسائل نگاه میکنی. راست هم میگفتند. روحم هم خبر نداشت که خانواده چقدر میتوانند به آدم نارو بزنند و از آدم این امکان را بگیرند که باز هم به کسی اعتماد کند، و کاری کنند که همیشه با شک و بدبینی به همه چیز نگاه کنی.

سه‌شنبه 30 آبان 1396 @ 23:16

حس خوبی دارم، و زندگی را دوست دارم. زندگی خوب است.خدا هم با من مهربان است.

سه‌شنبه 30 آبان 1396 @ 23:03

داستایفسکی، ابله

کتاب ابله داستایفسکی اذیتم میکند. باید کتاب را بخوانید تا بدانید حرفم چیست.

شاهزاده میشکین بخاطر خوش قلبی کودکانه اش مدام مورد توهین قرار میگیرد، توهین و توطئه و سواستفاده. آدم عصبی میشود و خرصش میگیرد. از شاهزاده که مدام عذرخواهی و تواضع میکند، و از شخصیتها با بدجنسیشان.

داستایفسکی توی کتاب گفته که نویسنده باید شخصیتها را بر اساس انسانهای واقعی اما به صورت غلو شده دربیاورد تا رمان جذاب شود؛ اما این کار توی کتاب داستایفسکی به جنون نزدیک میشود. همه انگار شتابزده هستتد، داد میزنند، بلا انقطاع دسیسه میچینند، احساساتشان خیلی تند و توفانی است. نمیدانم، شاید دلیلش این است که داستایفسکی خودش صرع داشته و همیشه دستخوش حمله میشده و احساسات بسیار تندی چه در غم، چه در شادی و یا خشم یا افسردگی داشته.

خیلی شاهزاده میشکین بی دلیل مورد حمله های توهین  و تحقیر قرار میگیرد و همیشه بخاطر وضع روحی قادر به پاسخگویی نیست و مرتب سرخ میشود.

واقعا کتابهای داستایفسکی گیرا هستند، فلسفه و شخصیت پردازی زیبایی دارد و شاید حتی تا آخر عمر حرفهای کتاب توی ذهن آدم بماند. اما داستان نویسی صیقل نیافته اش آزارانده میشود.

برعکسِ تولستوی که نوشته اش از نظر اصول داستانی منسجم است، اما کسل کنندگی خاصی دارد، داستایفسکی سبکش پر از غلطهای خسته کننده اما درون مایه اش گیراست. اگر اغراق بیش از حد در عکس العملها و رفتارها نبود میتوانستند کتابهای داستایفسکی فوق العاده باشند.

سه‌شنبه 30 آبان 1396 @ 22:42

اسم این حس را چی بگذارم خوب است؟ قبلا میگذاشتم مالیخولیای باران، اما مالیخولیا بار منفی دارد.

باران که میبارد حس مخصوصی بهم دست میدهد که نمیدانم مربوط به چه زمانی است. یادآور خاطراتی دور است. خاطراتی خیلی مبهم. حسی پیچیده از چند احساس در زمانهای مختلف، که همه ی آن احساسات زمانی به من دست داده که باران میباریده... و همه هم قبل از دوره ای بوده که خودآگاهی پیدا کرده باشم. در دوره ای آنقدر کودکانه که همه چیز را از انگار از پایین نگاه میکردم، انگار همه ی بزرگترها به بلندی یک درخت بودند. احساسم یک حس تلخ و شیرین است، رویایی و گیرا. 

سه‌شنبه 30 آبان 1396 @ 22:38

صبح آمدم خانه مادرم.

خواهرهایم هم آمدند. باران بود و هوا خوب بود. 

سه‌شنبه 30 آبان 1396 @ 11:21

بیدار شدم هوا تاریک و ابری بود.

باران زده و هوا سردتر از هر روز بود.

اخبار نوشته اهواز گردوخاک شده، به اینجا هم میرسد پس.

دوشنبه 29 آبان 1396 @ 14:01

عااااا

دارم غذا میپزم. شما چطور؟
دوشنبه 29 آبان 1396 @ 09:23

خب. صبح به خیر

بگذار که بر سایه ی این صبح دلآویز

 بنشینم و از عشق سرودی بسرایم

آنگاه چون مرغانٍ....

بقیه اش را  یادم نیست.

خب البته در سالها و جایی که مشیری زندگی میکرد واقعا هم صبح میتوانست دلآویز باشد. اما در یک آپارتمان چقد میشود از دلآویزی صبح و مرغان سبک بال حرف زد.

صبحانه کره مربا خوردم، مثل شوهرم شدم. او همیشه صبحانه اش کره و مربا و پنیر است. آفرین بر وی!

 صبحانه من نان و پنیر و خیار و گوجه است که معده درد میگیرم ازش. امروز عوض کردم.

شاید شلغم بگذارم.

پ.ن: شعری که نوشتم پر از اشتباه است؛ الان که در گوگل گشتمش فهمیدم.

یکشنبه 28 آبان 1396 @ 22:20

گوشم به صدا و دماغم به بو و پوستم به درد حساس هستند، حساستر از اطرافیانم.

خیلی اذیت میشوم.

تنها کسی که توی جمع صدای بلند روی اعصابش است، تنها کسی که بوی بد را از هزار متری حس میکند و تنها کسی که توی گرما و سرما زود پوستش میسوزد من هستم. بقیه یا فکر میکنند ادا و  اصولم است، چیزی که من همیشه ازش دوری میکنم؛ یا فکر میکنند که مریض هستم و در نظر مردم مریضی یعنی عیب، شروع میکنند عیبجویی.

خیلی اذیت هستم از این وضع.

یک بار به آرایشگر گفتم من نمیتونم صورتمو شمع بندازم، پوستم حساسه. 

در واقع داشتم این را به شکل درددل میگفتم.

آرایشگر گفت: آره اتفاقا من و رقیه هم پوستامون حساسه، همه مون پوستامون حساسه. لحنش اینطور بود که مثلا کلاس نذار، ما هم این مزیت را داریم.

توی دلم گفتم بیا این حساسیت پوستمو از من بگیر، ارزونی خودتون... بگیرش و خلاصم کن.

بچه که بودم وقتی مستند میدیدم که میگفت عقاب چشمهای تیز، خفاش گوشهای تیز و بعضی حیوانات بویایی تیز دارند، حسرت میخوردم که کاش من هم مثل آنها میشدم. اما الان در عذابم.

توی همه ی خانه ها صدای تلویزیون بنظرم بلند است، توی خیابانها صدای بوق ماشینها بلند و بوی بد جوبها و آشغالها غیرقابل تحمل است.

کاش مثل فیلمها هیپنوتیزمم میکردند و بعد این قوه ها را توی بدنم کند میکردند.

یکشنبه 28 آبان 1396 @ 20:38

داشتم خواص چیزی را توی یک سایت میخواندم.

 یکی نوشته: الی بود.

 یکی نوشته: با نون بخورید عایه، لابد یعنی عالیه. 

یکی نوشته: با نان سنگک بخورید. رفع بیماریهای معده.


یکشنبه 28 آبان 1396 @ 20:29

فیلم هفت سامورایی قشنگ بود.


یکشنبه 28 آبان 1396 @ 20:27

دوست دارم کتاب بخوانم.

امروز یک برنامه ی خوب درباره ی روسیه تزاری دیدم؛ که به خاطر خواندن کتابهای تولستوی و داستایفسکی درباره اش کنجکاوم و خوشم می آید درباره اش بدانم.

عجیب شرایط زندگی در کتابهای داستایفسکی شبیه به شرایط فعلی در اینجاست. هرچی میخوانم بیشتر این شباهت را حس میکنم.

یکشنبه 28 آبان 1396 @ 20:22

ماست خیار خوردم. 

یکشنبه 28 آبان 1396 @ 19:18

خب

به نام خدا

من امروز صبح با حال خوشی بیدار شدم. خواب خوبی داشتم. وقتی بیدار شدم کمی سردم بود، چون پتوی نازکی روی خودم انداخته بودم. خواب زیاد دیده بودم. خوابهای طولانی.

آخرین خوابی که دیدم و یادم مانده این بود که با شوهرم قهر کردم؛ شوهر با چشمهایی نمناک از زاویه ی سه رخ نگاهم میکرد. چشمهایش زیر آفتاب عسلی تر شده بودند. 

من چمدانم را برداشتم و رفتم بیرون؛ هی برمیگشتم و پشت سرم را میدیدم که دنبالم می آید یا نه. 

باران باریده بود و توی محله پدریم بودم. توی خیابان سمت خیابان اصلی میرفتم که تاکسی بگیرم و چمدانم را میکشیدم. رسیدم به یک جایی که خیابان را آب گرفته بود. شوهرم به من رسید و من چون خیس باران بودم خوشحال شدم که برمیگردم خانه. به زور جلوی خنده ام را گرفتم. با شوهرم برگشتم خانه و خیلی سردم بود. مشخص است که دلیلش این است که توی واقعیت سردم شده بود. بعد رفتم خانه ی مادرم و من تب کردم؛ که آن هم بخاطر این بود که شوهرم از کسی ویروسش را به من منتقل کرده بود. برادرم هم بود که برعکس واقعیتش خیلی صمیمی بود و هوایم را داشت! صدسال توی واقعیت.

بعد بیدار شدم و خیلی سردم بود. شوهرم داشت ظرف میشست که رفتم دیدم دارد  قابلمه ای را که توی یخچال بوده میشوید تا بلال آبپز کند، و باقلا را توی یک قابلمه ی کوچکتر ریخته تا گرم کند.

حس خوبی داشتم و مثل کارتون سیندرلا با گنجشکها و موشها آواز میخواندم، توی دلم.

خب، بعدش غذا خوردیم و اتفاق مهمی نیفتاد؛ جز آن که سرما خوردم و خسته ام. و حال روحیم بین شادی و افسردگی در نوسان است.

یکشنبه 28 آبان 1396 @ 19:06

دق مرگم کردید بابا

یکشنبه 28 آبان 1396 @ 19:04

از چی بگویم؟

عصر قهوه خوردم چون خیلی خوابم می آمد الان خیلی ضعف کردم.

شنبه 27 آبان 1396 @ 22:59

میروم بخوابم.

اگر خواب خوبی دیدم می آیم تعریف میکنم.

خواب که زیاد میبینم. اما اکثرا جز برای خودم، برای همه غیرقابل فهم و غیرقابل تصور هستند و جذابیت ندارند.

شنبه 27 آبان 1396 @ 22:57

کبوتر بودن خوب است.

خیلی پیش آمده که خواب پرواز کردن ببینم.

با یک پرش توی آسمان شروع میکنم پرواز کردن، و خودمم باورم نمیشود. احساسش عالی است.

شنبه 27 آبان 1396 @ 19:18

امروز سر پسر همسایه داد زدم از بس بلند در را میبندد.

قبلش توی کریدور داد زدم سرمون رفت. اما فایده نداشت.

شنبه 27 آبان 1396 @ 19:17

بگذریم

شنبه 27 آبان 1396 @ 19:16

لب بالام داره میسوزه، خشکی زده؟ خوشگلی زده؟

شنبه 27 آبان 1396 @ 18:32

دوست دارم برم بازار.

بدنم کوفته شده.

داستایفسکی میگه بعضیا وقت عصبی شدن از خشمشون لذت میبرن، و از آزرده شدن بیشتر خوششون میات تا آزرده نشدن.


خیلی عواقب داره.

کم برام پیش اومده، اما تجربه شو داشتم.

شنبه 27 آبان 1396 @ 18:29

چکار کنم؟ 

شنبه 27 آبان 1396 @ 18:27

یه مورچه خنگ داره راه میره سمت لیوان چای، داره میره زیرش. غریزه ش خنگه

شنبه 27 آبان 1396 @ 15:40

باید بشینم و بنویسم این طور شد و آن جور شد؛ 

باید الان بگویم که چنین حرفی زد و آن جواب را گرفت و بعد فلان اتفاق افتاد..

حال ندارم

حوصله ندارم.

به سرنوشت فکر میکنم.

این اتفاق، آن اتفاق، خانواده ای که دارم، کارهایی که میکنند و نمیکنند، شب و روزهایی که میگذرند، آدمهایی که در زندگی من هستند و من انتخابشان نکرده ام، یا سرنوشت سر راهم گذاشت و من انتخابشان کردم. سیر حوادث و اتفاقاتی که کنترلی روی آنها نداشتم... 

از سرنوشتم راصی نیستم، هیچ کس نیست.هیچ کس. خدا ما را اینطوری خلق کرده. اینکه از سرنوشتمان راضی نیستیم.

این که وقتی یک کاری کنیم که از نظرمان صحیح است توی دلمان فکر میکنیم درست ترین است؛ چون با عقل خودمان میسنجیم و این تصمیم در نظرمان درست می آید. پس عقلمان حکم میدهد این درست ترین است؛ پس حالا که درست ترین است باید همه همین کار کنند. بعد، از این که دیگران مثل ما عمل نمیکنند عصبانی میشویم. غیبت میکنیم، کینه میگیریم، کارشکنی میکنیم. همه همینطور هستند. وقتی همه به این شکلند، پس حتما خدا ما را اینطوری آفریده.. دست خودمان نیست.

ولی من وقتی میبینم آدمهایی احمق که همیشه اشتباه تصمیم گرفته اند و گند زده اند باز هم فکر میکنند از همه بهتر ایده دارند، کفرم بالا می آید و جوش می آورم. می آیند و میگویند تو باید فلان کار میکردی. توی دلم میگویم خغه شو، خر کی باشی که بگویی باید. برو بمیر، اگر عقل سالم داشتی درست برای خودت تصمیم میگرفتی.

شاید بگویید چقدر بدجنس. 

ولی همه توی دلتان فحش میدهید، یک امر طبیعی است. منتهی کسی نمیگوید که توی دلش و فکر و خیالش چه حرفها و فکر هایی میگذرد. اگر هم کسی بگوید که توی دلم چنین و چنان، همه میپرند بهش که چه قدر بد ذاتی.. 

کلا همه آماده اند که درباره دیگران حکم بدهند؛ اما خودشان خیلی بدترش را بکنند. 

چرا خدا اینقدر بشر را بد آفریده؟

طبیعت را خوب و منظم، اما انسان را از نظر روحی همیشه در آستانه انحراف و تمایل به شر گذاشته...

آدمها را آفریده که فکر هم را نفهمند، سوتفاهم را همیشه برا درک متقابل ترجیح بدهند، خودخواهی همیشه غلبه کند بر اینکه سعی شود فکر طرف مقابل درک بشود.

خسته کننده است این خلقت.

ملائکه حق داشتند وقتی گفتند آیا میخواهی کسانی را بیافرینی که رو زمین خونریزی و فساد کنند؟

چون فهمیده بودند این موجودی که خدا دارد خلق میکند همیشه رو به شر و تباهی دارد؛ خلقتش اینطور است. و تعجب کرده بودند که چرا باید موجودی روی زمین بیاید که ذاتا، خلقتا بد باشد؟ چرا خدا که تواناییش را دارد یک چیز به قاعده خلق نمیکند...

میدانی؟ از این خلقت خدا حوصله ام سر رفته.

لابد میخواهد عتابم کند برای حرفهایم، و با بدبیاری پشت سر هم وادارم کند که پشیمان بشوم از حرفهایم و به قدرتش ایمان بیاورم؟ آره خدا؟

همیشه فقط برای ملامت و عتاب خودت را نشان میدهی، سالهاست. هیچوقت نمیبینم در وقت خوبی و خوشی خودنمایی کنی.

زورم هم که نمیرسد.

همین است که هست.

شنبه 27 آبان 1396 @ 09:17

چرا نمینویسم؟

( تعداد کل: 316 )
   1       2       3       4       5       ...       11    >>