X
تبلیغات
رایتل
جمعه 14 اردیبهشت 1397 @ 07:10

زودتر از بقیه بیدار شده ام.

بلند شدم و دست و رو شستم ومسواک زدم. صدای خروس می آمد و آفتاب هنوز نزده بود. حال و هوای اول دبستان سراغم آمد. اولین روزهای مدرسه رفتنم و احساس تنهایی و ترس.

بعد بیکار نشستم تا بقیه بیدار بشوند. دوربین خواهرم اینها را برداشتم و از باغچه و بیچکهای دور فنسها و از درخت خوشبو و تنومند همسایه عکس گرفتم. بعد باتریش افتاد به خاموش شدن.

آمدم تو و یک قهوه فوری درست کردم تا خواب را از سرم ببرد.

پنج‌شنبه 13 اردیبهشت 1397 @ 19:16

باد خنک کولر

امروز هوا گرم و ابری است. 

زیر باد خنک کولر زندگی خوب و قشنگ است. 

عصرها که هوا خنک است موسیقی آرام و کنار باغچه و سکوت خوب است.

چهارشنبه 5 اردیبهشت 1397 @ 06:00

وقتی اخلاقهای پدرم و مادرم را میبینم، متوجه میشوم که چقدر دارم روزبروز بیشتر شبیهشان میشوم.

عصبانیتهای بیجای پدرم. که مادرم قبلا به من گفته بود با پدرت تو جوونی نمیدونستم چطور کنار بیام. هرکاری میکردم ناراضی بود و از دستم عصبانی میشد. شبیه این حرف را شوهرم به من گفته بود. با حالتی مستاصل گفته بود نمیدونم دیگه چکار کنم؟ هرکاری کنم عصبانی و بداخلاقی.

چند روز پیش هم خانه مادرم بودم.

مادرم مرتب داشت بابام را دست می انداخت و بهش غر میزد. خنده دار بود، اما ناراحت هم میشدی. بابام فقط میخندید.

روی کاناپه لم داده بودم و بهشان نگاه میکردم و پیش خودم فکر میکردم چقدر آشناست این صحنه، انگار دارم به خودم نگاه میکنم.

چهارشنبه 5 اردیبهشت 1397 @ 05:51

دیروز فاطمه آمد. دخترش اذیتش کرده بود و آمده بود از بیجایی و بیکسی پیشم.

دخترش تمام ظهر بیدار بود، جیغ میزد، سعی میکرد گاگوله کند و گاهی میخندید. بغلش کردم و نزدیک یک ساعت لالایی خواندم. هرچی بلد بودم. آخرش دیدم دارم آیه الکرسی را با ترتیل میخوانم. دخترش زل زده بود به صورتم، خوابش می آمد اما نمیخوابید.

عصر رفتیم پارک که یک کم خوابش بکیرد و واقعا هم برد.

توی همان پارکی که در روز مستقل بودن رفتم آنجا و به فول زندان رفته ها، دنیا را آنجا دیدُُم.

دوتا دختر دبستانی بودند که سرسره بازی میکردند. ما را که دیدند یکیشان مرا شناخت، که همان روز مستقل شدنم پبشم نشسته بود و پرسبده بود دانشجویی؟

بازی میکردند و برای جلب نگاه سمت خودشان مرتب فحش بهم میدادند: سگ، آشغال، گمشو... بعد فاطمه گفت گناه دارند از بزرگترهایشان یاد گرفته اند که برای خودنمایی فحش بدهند.

یکشنبه 2 اردیبهشت 1397 @ 03:31

الان از پیش خانه سابقمان با ماشین رد شدیم. 

باغچه  ای که کاشتم هنوز مانده.

پیچکها از روی دیوار پایین  آمده  اند و گل داده اند.

یک دنیا شاد شدم.

یکشنبه 2 اردیبهشت 1397 @ 03:18

داشتم می ناب بنان را گوش میدادم.


یکشنبه 26 فروردین 1397 @ 03:04

زندگی به نظر شیرین می آید وقتی برای بقیه اتفاق می افتد؛ همه به نظرم خوشبخت می آیند.


شنبه 25 فروردین 1397 @ 01:14

احساس بدبختی میکنم.

دوشنبه 20 فروردین 1397 @ 15:32

تصنیف شهرام ناظری

در بهار امید

باید آنچه رویید

از دریچه ی دل، دل

دید و چید و بویید

___________________________________

در کنار گلزار

از شراب گلنار

یک دو جامی و چند هم

بوسه از لب یار

___________________________________

گو فلک نباشی

آسمان بپاشی

تا که نشنوم من هم

بانگ دلخراشی

___________________________________

ای دل جنونی

بی سبب به خونی

بگذرد به یک چرخ، چرخ

آتش درونی

___________________________________


دوشنبه 20 فروردین 1397 @ 15:26

احساس تنهایی فجیعی دارم. 

دارم میپوکم.

دوشنبه 20 فروردین 1397 @ 15:26

خواهرم یک بار بهارنارنج دم کرده بود، خیلی غلیظ. بعد خورده و خوابش برده، اما یک خواب خیلی عمیق. خوابی که هرچقدر میخواسته بیدار شود نمیتوانسته، و ترسیده؛ فکر کرده دارد میمیرد.

حسرت میخورم به چنین خوابی.

خواب من مثل خواب مگس سبک است.

دوشنبه 20 فروردین 1397 @ 12:20

بیشترین چیزی که درباره آدمها دیوانه ام میکند این است که کاری را که خودشان میکنند، تحمل ندارند از دیگران ببینند و مدام از هم ایراد میگیرند.

دوشنبه 20 فروردین 1397 @ 12:17

دوست داشتم جایی نزدیک مرکز شهر زندگی میکردم تا بتوانم بروم و بیایم.

کلاس طراحی را ادامه بدهم و باشگاه بروم و عصرها بروم بازار.

دلم خیلی گرفته.

 باید ظرف بشورم و همه خانه را جارو بزنم.

آآآآههههه

چقدر دلم میخواست توی یک شهر مرتب با خیابانهای کاملا تمیز و مرتب زندگی کنم.

چقدر دوست داشتم زادگاهم یک کشور بانظم و ترتیب باشد و همه ی آدمها در برابر منطق کمتر از اینجا سفسطه کنند.


دوشنبه 20 فروردین 1397 @ 12:06

فدایی

تلگرام را باز کردم. پیامها با هم آمدند.

شوهرم دیشب یک پیام داده بود. بازش کردم. یک استیکر بود که با نستعلیق نوشته بود: فدای تو

بهش گفتم قضیه استیکره چیه

خندید: قشنگه دیگه

گفتم: فکر کردم برا امتحان کردنش فرستادی.

دوشنبه 20 فروردین 1397 @ 11:35

چقدر کار دارم.
همه ی کارها مانده. کارهایی که شوهرم باید انجام بدهد.
مجبورم میکند یک مدت طولانی غر و نق بزنم تا کارها تمام بشوند.
استرس و اضطراب سراغم آمده. کاش دیشب خوابم برده بود.
دوشنبه 20 فروردین 1397 @ 06:10

باران و بیپولی بهم ربط دارند

یک شب خواب مدرسه دیدم. دوستهای خوبی داشتم و با خودم میگفتم این است چیزی که همیشه کم دارم.

بعد جلوی چشمم دیدم دوستهایم دارند بدجنس میشوند و کم کم دارند مسخره م میکنند و دستم می اندازند. بعد من از شدت ناامیدی مثل بچه دلقکهای کلاس شدم و شروع کردم شوخی و دیوانه بازی و شکلک درآوردن. برایم مهم نبود چون میدیدیم کلا از قبل بی ارزش شده ام...

بیپولی دوران دبیرستان خیلی برایم رنج آور بود و همیشه از سر و وضعم ناراضی بودم و حس میکردم خیلی بی ارزش شده ام و احترامی برایم فایل نیستند؛ با همه توان میخواستم فقر را پنهان کنم، اما مطمئنم واضح بود.

همیشه راهی پیدا میشد که سرک بکشد.

وقتی چند شب پیش باران آمد و از شوهرم خواستم برای بار آخر برویم باران گردی، با ماشین از جلوی دبیرستانم رد شدیم؛ باز هم خیابان جلویش را آب گرفته بود.

مثل دوران مدرسه.

یک بار صبح که مدرسه میرفتم باران بود و تا نزدیک تعطیلی باران زد. ظهر که تعطیل شدیم خیابان تا خانه ما را کامل آب برده بود.

ایستادم و نگاه کردم و دیدم راهی ندارم، باید با تاکسی بروم.

هیچ پولی همراهم نبود.

بلاتکلیف پیش دوستهایم که منتطر سرویسشان بودند ایستادم. به دوتا پسر دبیرستانی که با لودگی پاچه های شلوارشان را توی خیابان تا زده بودند و همدیگر را بغل کرده و راه میرفتند غش غش خندیدیم و حس کردیم چقد پسرها شیطان هستند.

بعد فهمیدم کم کم سرویس سارا اینها میرسد و باید زودتر ازش پول قرض بگیرم.

سارا دختر خوشگل، خسیس و گستاخی است. توی دبیرستان دوستهای صمیمی بودیم.

گفتم صدتومن داری برا کرایه تاکسیم؟

گفت آره و بهم داد.از شدت خجالت نمیتوانستم مثل آدم بگویم ممنون. همه روز با سارا بودم و میدانست که خوراکی ای چیزی نخریده ام که پولم را خرج کرده باشم.

یادم نمی آید چطور تاکسی گرفتم.

توی ماشین راننده شوخی ای کرد. من مردد شدم که بع حرفهای دبیر ادبیاتمان گوش بدهم که میگفت حتی نباید به مرد همسایه سلام کنید، و یا اینکه ادب را رعایت کنم. به حرفش خندیدم و گفتم آره. بعد سر فلکه پیاده شدم و رفتم خانه.

یادم هم نمی آید چطور پول سارا را پس دادم. ولی میدانم که ازم پس گرفت، که برای من مایه راحتی خیال بود.

دوشنبه 20 فروردین 1397 @ 05:55

مادرم وقتی فهمید برادرم هیچوقت نمیخواهد زن بگیرد قیافه اش توی هم رفت، به نقطه ی دوری نکاه میکرد و توی فکر بود، دختر خواهرم بهش گفت خداقظ بی بی. مادرم از فکر درآمد، یک لبخند همراه با غصه زد و گفت خدافظ خدافظ بی بی.

ماشین که حرکت کرد کمی به خواستگاریهایی که رفتند فکر کردم. بعد یادم آمد که مادرم و بابام چقدر روی دخترهای مردم عیب میگذاشتند و دلم گرفت، کار خیلی نادرستی است. مادرم میگفت این دختر آخریه خیلی خوبه، قدبلند و ظریف و بور. قبلیه چی بود؟ دهن گشاد، چشما ریز، قیافه ش عین چی بود..

دوشنبه 20 فروردین 1397 @ 05:47

عباس حبیبی، بدل من

امشب صورت شبیهم را دیدم.

با ماشین از جلوی یک ردیف مغازه رد میشدیم.

روی یک مغازه عکس مرد جوانی با ریش و سبیل و موی تا زیر گوشها زده بودند و نوشته بودند حلالم کنید. فهمیدم فوت کرده. بعد شناختمش. 

به پسر خواهرم گفتم عکسه رو دیدی؟ قبلا موهام اندازه موهاش بود. بعد برای خودم ریش میکشیدم و لباس مردونه میپوشیدم میرفتم پیش شوهرم. میگفت اه این کارو نکن برو خودتو درست کن. شبیه عباس حبیبی شدی. عباس حبیبی همینه که عکسشو دیدی. من الان مُرده م.

بعد یادم آمد که شوهرم همیشه میگفت عباس بچه ی درست و با معرفتیه.

دلم برایش سوخت. همیشه شوهرم درباره ش که حرف میزد با احترام بود.

آرزو کردم برود بهشت و الان خوشبخت باشد.

مردن یک جوان خوب ناراحت کننده است.

همیشه به لحظه مردنشان، شوکه شدنشان، به ناباوریشان، به تنهایی آدم تازه مرده فکر میکنم و دلم میسوزد. هرچه باشد یک آدم زنده امتیاز این را دارد که یک چیزهایی را تغییر بدهد و انتخابهایی بکند و شانس این را دارد که اشتباهاتش را جبران کند، تا حدودی اقلا.


دوشنبه 20 فروردین 1397 @ 05:40

از ساعت دوازده خوابم گرفت. سعی کردم بخوابم.

دو خوابم برد. چند دقیقه بعد بیدار شدم، ساعت ۳ و ساعت ۴ چرتهای کوتاهی زدم.

الان کاملا خواب از سرم پریده.

خیلی گرسنه هستم. شاید بروم یک کم غذاهای ناسالم بخورم.

خوابهای کوتاه دیدم خین چرت زدن.

یک جا داشتم میخندیدم که با صدای خنده ام از خواب بیدار شدم.

یک بار با صدای نفسهای منظم شوهرم که تازه خوابش برده بود بیدار شدم.

یک بار همینطوری بیدار شدم.

دلم خیلی گرفته. الان باید من خواب میبودم و صبح بیدار میشدم.

دوست دارم گریه کنم.


جمعه 17 فروردین 1397 @ 11:35

گاهی زیاد دعا میکنم. 

دعاهای دور از ذهن، اما با خلوص نیت و قلب پر از خواهش.

جمعه 17 فروردین 1397 @ 11:32

دیروز عصر بیدار شدم و هنوز نخوابیده ام و اضطراب شدیدی دارم پیدا میکنم. 

نگرانم که اگر ظهر بخوابم بعد ساعت دوازده شب بیدار بشوم و این بدترین ساعت برای خوابیدن و بیدار شدن است.

جمعه 17 فروردین 1397 @ 11:18

کار خوبی که امروز کردم این بود که انیمه دیدم.
جمعه 17 فروردین 1397 @ 09:15

اما بعد از تمام شدن این روزهاى دور هم بودن، احساس تنهایى و بیکارى میکنم.

جمعه 17 فروردین 1397 @ 09:08

توی این چند روز گذشته چیزهایی که دیدم به این نتیجه رساندم که تنهایی و غم تنهایی بهتر از قاتی شدن با آدمهای خرده شیشه دار است. تنهایی آرامش و دنیایی دارد، که بهتر است از آن عواقبی، که قاتی شدن با آدمهای شیله پیله دار به همراه دارد.

خانمی که وبلاگم را میخوانی و میخوانمت، منظورم به تو نیست.

پنج‌شنبه 16 فروردین 1397 @ 01:18

.'&"^+}>_^*+*+^*=

امروز بدون دلیل خاصی دلم گرفته بود و خسته بودم.

ظهر که بیدار شدم پیش خودم میگفتم کاشکی یک کسی پیدا میشد با چاقو میزد توی قلبم تا بمیرم.

این راه حل ذهنم است برای زمانی که خسته و دلتنگ باشم.

وقتی نمیتوانم مساله را حل کنم دوست دارم کل مساله را پاک کنم.

شب که از گلفروشی برمیگشتیم با خودم تصور میکردم درونم خراب و داغان شده، آرزو داشتم که سالمش کنم. بعد یاد یک آهنگی افتادم که میگفت قلبی شکسته مرهم نداره.

شنبه 11 فروردین 1397 @ 01:20

باید آرایش چشمهایم را پاک کنم. 

دلم  خواب میخواهد، خواب و خواب و خواب.

دو بشقاب استانبولی خوردم و هنوز احساس گرسنگی دارم.

امشب زن عموی شوهرم گفت لاغر شدی و گونه هایت رفته داخل. گفتم دندان درد داشتم و سرما خورده بودم.

به آدم لاغر میگویند لاغر شدی و به چاق میگویند چاق شدی... 

شنبه 11 فروردین 1397 @ 01:17

امشب بعد از شاید دو ماه hayday بازی کردم.

فشار عجیبی روی چشمهایم حس میکنم. انگار از دیواره ی چشمها فشار وارد میشود و چشمم مثل لنز دوربین در وقت زوم کردن، رو به داخل جمع میشود. 

چهارشنبه 8 فروردین 1397 @ 05:27

نرگس. سبزی آش. پف جشم. سرمستی از خنکی پاییز

یک زمانی چند اندوه بزرگ توی دلم بود.

توی آن دوره با شوهرم رفتم بازار.

یک آقایی آمد و از شوهرم یک درخواستی داست، شوهرم انجامش داد.

بعد آن آقا یک دسته گل نرگس به شوهرم داد، گفت اینم یک هدیه ی ناقابل به شما زوج جوان

کارش خیلی رویم تاثیر گذاشت و شادم کرد.

شب که رفتم خانه به کار مرد فکر کردم، به این نتیجه رسیدم که به قیافه ی غمزده ی من و شوهرم ترحم کرده... قبل از خواب گریه کردم.

فرداش که بیدار شدم چشمهایم پف داشت.

نرگسها را توی آب کنار تلویزیون گذاشته بودم.

موهایم کوتاه بود، تا زیر گوشها. یک سارافون چهارخانه سبز با زیرسارافونی سفید تنم بود. نرگسها را گرفتم و به شوهرم گفتم ازم عکس بگیرد. چندتا عکس قشنگ گرفت، اما زیر چشمهایم هنوز پف داشت و غم توی چشمهایم بود.

هر بار عکسها را میدیدم غم را توی صورتم پیدا میکردم، فقط خودم آن غم را میخواندم و دیگران آن را نمی‌دیدند.

بعدا یک روز هم که همه ی عکسها حذف شدند آن عکسها رفتند.

اکثرا نرگس که میبینم یاد آن چشمهای پف کرده از گریه ی شب قبل می افتم.

من و شوهرم برای این زندگی، ساختنش و ادامه دادنش زیاد از این نوع خاطره های مشترک داریم. روزی دیگرتوی ماشین باهاش بودم، از ماشین بوی سبزی آش می آمد و من خوش از خنکی پاییز انتظار یک آینده ی پرتلالو را میکشیدم؛ هرچند آن آینده به شکلی که خواستم نشد، اما من با شوهرم آن لحظات را گذراندم.

یکشنبه 5 فروردین 1397 @ 22:55

بندر و صدف و خوزستان و کارتخوان


چند روز پیش با شوهرم رفته بودم بندر.

شوهرم رفت از انبارها جنسهایی را که برای مغازه این و آن میبرد ، تحویل بگیرد.

من اول توی ماشین نشستم.

بعد رفتم توی بازار کوچک بندر دوری بزنم.

یک دستفروش جوان داشت صدف میچید. یک جوان خیلی تیره با لباسهای رنگ و رو رفته. موهای فر و دماغ خوش تراش و چهره ه ای لاغر و معصوم نما. اینکه خودش واقعا چیدر معصوم است نمیدانم، اما پیشفرضم را همیشه میگذارم بر اینکه همه خرده شیشه دارند.

 ایستادم و نگاه کردم. صدفهایش قشنگ و متفاوت بودند. هیچ وقت لب دریا خودم صدف درشت و قشنگ پیدا نکرده ام.

متوجه من شد اما سرش را بلند نکرد که نگاه کند. توی شهر ما فروشنده زل میزند به آدم، توی بندر معمولا فروشنده ها اگر هم نگاه کنند، وقتی نگاهشان میکنی رو برمیگردانند. برای همین گشتن توی بازار بندر برای من راحتتر است،

پرسیدم چند؟

گفت خواهر قابل نداره، این ردیف اول ۲تومن، ردیف دوم هزار.

گفتم کارت میکشی؟ گفت من کارتخوان ندارم اما این میکشن اینجا.

صدفها را بررسی کردم.

گفت خواهر اینجا از این صدفا پیدا نمیشه، اینا رو از خوزستان از تو شط پیدا کردم.

خندیدم.

قیافه ش شبیه بندریهایی بود در یک جای دور افتاده که برادرم خدمت سربازیش آنجا بود.

گفتم من خودم اهل فلان جا هستم.

یک کم من و من کرد.

بعد گفت خودمم بچه همونجام، زنم اهل اینجاست. 

باور نکردم، لهجه ش کاملا بندری بود.

گفت کدوم قسمت شهر میشینید؟

گفتم.

بعد خودش اسم یک محله شهرمان را آورد.

با خودم فکر کردم لابد سربازیش توی شهر ما بوده...

چندتا صدف انتخاب کردم. رفتم کارت بکشم ساندویچی روبرو، گفت نه ما نمیکشیم. برگشتم پیشش. کلی تعارف کرد که پول نگیرد. گفتم الان میرم از بانک پول میکشم.

رفتم پول نقد درآوردم و برگشتم. باز هم اصرار که خواهر برو قابل نداره مهمون ما باش. اما قبول نکردم. خیلی تشکر کرد و گفت خدا بهت خیر و برکت بده.

 وقتی خواست بهم پلاستیک بدهد به بغل دستیش به زبان عربی گفت عندک نایلون؟ [ نایلون داری؟]

 آخرش نفهمیدم واقعا خوزستانی بود، یا یه تیکه ی آسانِ عربی آورد که باور کنم خوزستانی است.

یکشنبه 5 فروردین 1397 @ 04:13

حس عجیبی دارم.

یکجور نشئه خفیف و بی دلیل.

یکجور حواسپرتی، و دور شدن از دنیای اطرافم. و فرو رفتن در یک گیجی و منگی و سبکی.

شاید دارم آلزایمر میگیرم، یا دیوانه میشوم.

همه چیز بی اهمیت است.

و صدای خواندن این موسیقی بی آهنگ زیباست.

بوی گلاب و عرق چهل گیاه مخلوط از دستگاه بخور سرد... شاید هم کاسنی یا شاتره یا عرق بهار نارنج. یکی از این چهار عرقیات.

کاش امشب تا ابد بود.

کاش جز خودم کسی را نمیشناختم.... یک آینه ی قلب شکل کوچک، با رویه ی مخمل.

و صدای زیبای کشدار خواننده...

و سکوت شب و خنکی که از پنجره سر میکشد به داخل.

آخ که چقدر چایی میخواهم و مقاومت میکنم که نکند بدخواب بشوم.

من الان چی هستم؟ و چه شکلیم؟

با یک سارافون بلند آبی مایل به خاکستری.

( تعداد کل: 525 )
   1       2       3       4       5       ...       18    >>