X
تبلیغات
زولا
جمعه 26 مرداد 1397 @ 17:34

 سگ غائط کند در اینترنت خطها، و حتی در آنتن دهی خطهای موبایل.

به شکل فجیعی نت قطع میشود. کلا ادعای اینکه نت دارم یک شوخی خنک و مبتذل است.

پس باید به قول فیلم‌های آمریکایی گفت: 

You know what? F*** you.

جمعه 26 مرداد 1397 @ 17:22

نی نی بر دهان

هممم

خب

ازچی بگویم.

باید بروم مراسم عزای مادرشوهر عمه شوهرم.

تصمیم گرفتم ظهر بخوابم تا آنجا کسل و خواب آلود نشوم.

چون ذهن من همیشه وقتی قرار است کاری را انجام بدهم که ازش متنفرم، برای فرار از آن کار، خواب را بهم پیشنهاد میدهد. مثلا اگر قرار است پدرشوهرم بیاید، چون من ازش خوشم نمی آید، خوابم میگیرد. این ترفند ذهنم است. چه ترفندی! دقیقا وقتی که باید سرحال باشم خوابآلود میشوم.

تصمیم گرفتم برای مقابله با این مساله بخوابم.

اما اصلا خوابم نبرد. الان کم کم دارم خوابالود میشوم، اما خوابم اصلا نمیبرد. 

باید بروم قیافه هایی را ببینم که به قول دوستم، انگار سگ تو صورتشون گوزیده.

یعنی تا این حد، این قیافه ها درهم هستند؛ تصور کن سگ توی صورت کسی باد ول کند، چقدر آن آدم صورتش را درهم میکند. عمه ها و دخترعمه های شوهرم الان اینقدر تو قیافه هستند.

دوست دارم یک نی نی بگیرم دستم، هرکدامشان به هر دلیلی دهانش را باز کرد، مثلا برای خمیازه یا حرف زدن یا خوردن چیزی، آن وقت من قمبل آن نینی را بگذارم رو دهانشان و شکمش را فشار بدهم؛ و از آنجا که نینیها اکثرا نفخ دارند، نینی باد بلندی توی دهان آن آدم ول کند. اینجوری هم مجلس را نشاط و خنده فرا خواهد گرفت و همه از قیافه درخواهند آمد.

جمعه 26 مرداد 1397 @ 16:55

یک کارگاه داستان پیدا کردم که عالی است.

جمعه 26 مرداد 1397 @ 16:54

دوست خوب ندارم.

باور کنید.

همیشه دوست داشته م یک دوست خوب یا بیشتر از یک دوست خوب داشته باشم؛ توی دوران مدرسه این نهایت آرزویم بود.

جمعه 26 مرداد 1397 @ 14:17

گلنار، کجایی که از غمت ناله میکند عاشق وفادار

شاید خیلی به شکل از مد رفته ای رمانتیک باشم، اما هنوز خیلی چیزها مثل پر طاووس، مثل صدف، مثل ظروف شیشه ای با طرحهای اسلیمی و مثل خیره شدن به دریا و دویدن توی دشت را دوست دارم. لامپای نفتی دوست دارم.

توی اتاق خوابم پر طاووس دارم، توی ویترین هال یک تنگ صدف، یک لامپا در کنار یک در چوبی کوچک نیمه باز که همیشه دوست دارم فکر کنم پشت آن در یک دنیای خوشگل هست، مثل کارتونی که توی بچگی میدیدیم، که بچه ها توی خواب با جادوی پیرمردی کوچک میشدند و از در کوچکی رد میشدند.

و یکی از تفریحات موردعلاقه ام زل زدن به خلیج فارس است. میروم بندر نه برای خرید با وجود بازاری که زنها برایش میمیرند، میروم که بروم لب دریا و نگاهش کنم.

و یک چیز دیگر، مثل قدیمیها دوست دارم توی خانه ام سهره داشته باشم.

خودم هم گلنارم، اسمی مربوط به دوره ی داریوش رفیعی.


چهارشنبه 24 مرداد 1397 @ 13:27

حسنم به اتفاق ملاحت جهان گرفت

از مطب برگشتم. گرما هلاکم کرده بود، لباسها خیس عرق.

تند تند لباس عوض کردم.

در این میان توی آینه قدی نگاههایی به خودم انداختم.

لباس پوشیدم و با دقت خودم را از نظر گذراندم.

بدجور چشمم را گرفتم. وان یکاد بخوانم و در فراز کنم.


چهارشنبه 24 مرداد 1397 @ 11:33

توی دندانپزشکی

آمدم دندانپزشک.

برای دندانم پایه و روکش باید بگذارند. 

دکتر که بالای سرم آمد و کار را بدون آمپول بیحسی شروع کرد ترس کم کم سراغم آمد.

میترسیدم دستش بلرزد، یا مثل دکترِ دیوانه باشد و  بخواهد سر مریضها  بلابیاورد، یا خواب آلود باشد، یا تکان بیجا بخورد و مثلا زبانم را ببُرد.

شروع کردم اسم ائمه و چهارده معصوم و  هرچه از اسامی خدا توی ذهنم داشتم را تکرار کردن توی ذهن. حتی دعاهایی که یادم رفته بود را سعی کردم یادم بیاید. 

بعد مرور کردم روزهای گذشته نمازهایم را سروقت خوانده ام یا نه؟

پیش خودم گفتم نکند خدا بخواهد بخاطر کارهای بدم تنبیهم کند و بگذارد اتفاقی برایم بیفتد،امایادمآمد که خدا بنده های خیلی مومنش را در دنیا دچار درد میکند تا در آخرت رنج بزرگ را نکشند، و من خیلی مومن نیستم... اما نکند من هم بنده ی خیلی خوبی باشم اما ندانم. 

دکتر هرچی میگفت انجام بده، بعد از چند لحظه مکث میفهمیدم؛ از بس  توی عرفان ترس آلودم سیر میکردم.

بعد گفت دهانت را ببند و محکم فشار بده. 

مثل یک دانش آموز خوب گوش دادم و انجام دادم. بعد که آمد منتظر تشویقک بودم،که مثلا آهان خیلی خوب شده آفرین...  اما چیزی نگفت،  فقط کمی به دندانم رسیدگی کرد و گفت فعلا نصف کار تمام شده، تو سالن منتظر باش.


چهارشنبه 24 مرداد 1397 @ 09:34

نمیتوانم ربات باشم

از خودم توقعاتی دارم که از هرکسی برنمی آید، و همانی که میتواند انجامش بدهد هم با کلی تمرین به اینجا رسیده.
از خودم توقع دارم به روابطم با دیگران وابسته نشوم، توقع دارم هرکس بدی کرد فراموش نکنم تا دوباره بهش اجازه ندهم تکرارش کند. کلا چیزهای اینجوری. 
اینکه خودم را ایمن کنم از غم و غصه، در روابطم با مردم.
اما کی ناراحت نمیشود؟
کی از اینکه دوستهاش سراغش را نگیرند دلگیر نمیشود؟
از اینکه مادرش پشت سرش حرف بزند دلش نمیشکند؟
...
بعد از هر ناراحتی، یک غم دیگر هم دارم؛ بُعد منطقی وجودم شروع میکند به ملامت که چرا فراموش کردی آدمها بدی میکنند؟ یا اگر فراموش نکرده باشم ملامتم میکند چرا عادت نمیکنی به این چیزها و تا کی میخواهی هر دفعه از اول دلت بگیرد و غصه بخوری؟
جمعه 19 مرداد 1397 @ 21:21

وارد پذیرایی مادرم اینها که شدم ، دیدم عمویم را از اتاق عمل آورده اند و دراز کشیده. با صدای بلندی که سعی کردم بشاش باشد گفتم "سلام عمی، حمدالله عل سلامه."*

جواب سلامم را داد و همانطور که توقع میرفت گریه کرد.

من هم فرار کردم و رفتم توی هال.

با مادرم احوالپرسی کردم و تا حرفم تموم شد، گفت: "دیدی؟ عموتو تو پشت قباله م نوشتن! اگه میدونستم قراره تو پشت قباله م باشه قبول نمیکردم..."

و برای بابام پشت چشم نازک کرد. بابام تازه از بیرون آمده بود و چشمهایش از گرما سرخ بودند. حوصله خنده نداشت، فقط اوف کرد و چاییش را سر کشید و رفت پیش عموم.

بعد مادرم بهم گفت :" یه لیوان شیر بده برادرت، ببره برا عموت."

برادرم خندید و گفت: " تکلیفت معلوم نیست."

مادرم گفت: " من هم یه روز میشم مثل این.. یا الله خذ امانتک گبل لا اصیرن عله علی گلب الناس."

برادرم گفت: "حالا یعنی چی؟ یعنی داری میگی ما بهت نمیرسیم؟"

این که من چرا حرفی نمیزدم و فقط چای میخوردم بخاطر این است که آدم کم حرفی هستم، و با پدر و مادرم خیلی حرف نمیزنم.



*سلام عمو، خدا سلامتی بده

**خدایا امانتیت ( یعنی همون جون آدمیزاد) رو بگیر قبل از اینکه باری بشم روی دوش مردم.

جمعه 19 مرداد 1397 @ 21:07

امروز داشتم ظرف میشستم، و با خودم فکر میکردم با وجود همه چیز، هرچند که بدشانسم و زندگی باب دلم نیست، اما زندگی قشنگ است و دوستش دارم؛ 

ظرف چای را میشستم که به خودم میگفتم آره، این یه حقیقته. زندگی جالبه و دوستش دارم.

جمعه 19 مرداد 1397 @ 20:38

وقت کم می آورم برای کارها.

با همه ی بیکاری ام به کارها نمیتوانم برسم، از بس خوابم زیاد شده.

باید بروم دکتر. 


پنج‌شنبه 18 مرداد 1397 @ 18:08

مرده شور خوابو ببرن  که همیشه اسیرشم. 

خونه مردمم و خیلی خوابم میاد، جنازه م. و حتی خوابمم نمیبره.

یعنی زندگیم یه گه دونیه.

پنج‌شنبه 18 مرداد 1397 @ 18:07

از کسانی که وقتی چیزی میگویی، اول میگویند نه بعد همان حرف تو را تکرار میکنند خیلی عصبانی میشوم، دوست دارم داد بزنم.

چهارشنبه 17 مرداد 1397 @ 04:36

بابام داشت ناخنهاش را میگرفت. پاهاش سفید و تمیز بودند. 

با خودم فکر میکردم دوست دارم ازش آنقدر کتک نمیخوردم و تحقیر نمیشدم، که الان با یک دل صاف دوستش بدارم.

خیلی شمرده و محترمانه حرف میزد. 

قشنگ، خوش صحبت و مهربان. برایم چای و بسکوت آورد 

. باهام حرف زد درباره همه چیز.

چهارشنبه 17 مرداد 1397 @ 04:27

یک شب خواب دیدم.

یک مرد جوان با موهای آشفته و صورت سفید و دور چشم سیاه و دندانهای کج و کوله و خنده ی شریر سراغم می آمد. مثل مرده ها بود. و یک خنجر با دندانه های ریز، دستش بود. جلو می آمد، مثل لغزیدن بود راه رفتنش. مثل کسی که اسکی میکند.

بعد به من گفت، بی آنکه دهان باز کند، گفت من وقتی توی شکم مادرت بودی آمدم و با این خنجر هزار تکه ات کردم. ببین چقدر تو مظلوم بودی. و میخندید با پیروزمندی. بعد گفت خدا نخواست بمیری، اما همیشه مریض هستی.

بعد گفت امشب میمیری.

بیدار شدم  و گریه کردم و از شوهرم پرسیدم این چی میگه ؟ قراره بمیرم؟

گفتم نه خواب بوده چیزیشو باور نکن...

روزهای بدی بعدش داشتم.

چهارشنبه 17 مرداد 1397 @ 04:16

چرا باید بنویسیم

تا خودمان نوشته های خودمان را بخوانیم؟

کسی میل به خواندن ندارد؟ یا میل به خواندن من و نوشته هایی مثل من، نوشته های ما کسانی که سرد و بیروح مینویسیم.

درباره من نوشته بود سرشار از زندگی  و عشق به زندگی.

اشتباه نگفته، زندگی و نشاط را خیلی دوست دارم. چقدر ولی از زندگی ملولم کرده اند.

یک شی شده ام، جماد. 

تنها هستم. همیشه بارش را توی محفظه ی سنگی قلبم با خودم میبرم.

شاید بهتر بود اینقدر دایره نباشم بین مربع ها، که هرطور کنارشان قرار بگیرم باز هم جا نگیرم بینشان. 

مربعها و مثلثها و چندگوشه ها کنار هم جا میگیرند، اما دایره ها حتی کنار هم جا نمیشوند و بینشان فضای خالی میماند.

گریه ام نمیگیرد، چند قطره میریزد و جایش میسوزد. بعد سردی جماد برمیگردد. سردم، اما بی طعم نیستم؛ تلخ هستم و تلخی را میچشم که از وجودم بیرون میزند. چرا؟ به هزاران چرا... مهم نیست چون چیزی را عوض نمیکند.

قبلا بچه بودم، که یک نوبت افسردگی ویران کننده گرفتم، پنجم بودم.

بعد دوم راهنمایی یکی بدتر سراغم آمد.

بعد چی شد؟

نمیدانم.

فقط از خدا میپرسم چرا؟ چرا همیشه آزار میبینم؟ 

چرا آنها س اغم آمدند؟ چرا همیشه گنهکاری احساس میکنم؟ کاش واقعا بودم.

چرا درد باید کشید؟ چرا نباید شاد بود؟ چرا شادی فرار میکند به بالا و بالا... 


یکشنبه 14 مرداد 1397 @ 10:44

فقر. مردم. رویای کودکی. نظم و ترتیب.

داخل کمدهایم را نگاه میکنم. مرتب هستند اما نه آن طوری که دلم می خواهد.

دوست دارم هرچیزی دقیقا در یک جای معینی باشد و چیزی روی هم تلنبار نشود.

ترتیب را دوست دارم، اما ذهنم زیاد در انجامش توانا نیست. گاهی که میخواهم برای وسایل جا پیدا کنم بعد از مدتی خودم را توی یک جا ایستاده میبینم ، بی این که فکرم کار کرده باشد؛ ذهنم قفل شده یا مدام از شاخه ای به شاخه ای میپرد اما به موضوع اصلی فکر نمیکند.

اکثر اوقات از خانه ی این و خانه ی آن برای جای گذاشتن وسایلم الهام میگیرم؛ فقط آخرش یک تغییری تویش ایجاد میکنم که اثر انگشت خودم را تویش بگذارم. کلا دوست دارم هرکاری را در آخر به روش خودم انجام بدهم و کپی برداری کامل نکنم.

به جز در جاهایی که فکر میکنم یک روش ثایت برای انجام کار هست و همه این کار را به یک روش میکنند. مثلا مثل دستور پخت غذا... اینجا حس میکنم همه در یک کار متفق القولند و من هم میتوانم با آنها همراه بشوم و من هم مثل «مردم» باشم. 

از بچگی آرزو داشتم مثل مردم باشم. همیشه خودمان را متفاوت از دیگران میدیدیم، فکر میکنم به خاطر فقر شدیدمان. یا شاید چون بابام نمیذاشت با دیگران رفت و آمد کنیم. 

همیشه توی خانه مان میگفتیم توی خونه های مردم اینجور و اونجور... مردم اونطور و اونطور... زندگی مردم و کارهای مردم، مدینه فاضله و  منتهای آمال ما بود. 

الان که میبینم این مثل مردم بودن، آن زندگی مردم، در نظر خودشان چیز مهمی نبود و ازش حتی فرار میکنند به سمت زندگی بهتر و مدرنتر، احساس میکنم دارند به من و رویاهای من خیانت میکنند یا چیزی را که سالها برایش تلاش کردم، دارند خراب میکنند. 

مثلا میبینم کسانی که در کودکی زندگیشان آرزویم بود، و حالا آنها از کودکیشان خجالت میکشند یا ازش ایراد میگیرند، در حالی که من همیشه تحسینش میکردم، حس میکنم دارند از روی  کاخ رویاهای کودکیم زرق و برقش را میکَنَند و به یک چیز زشت و غیرخواستنی تبدیلش میکنند؛ دارند امیدم را به یک جای بهتر ازم میگیرند. انگار یک حس سرد به سینه ام رخنه میکند و بهم ناامیدی میدهد.

پنج‌شنبه 11 مرداد 1397 @ 04:43

آداب بی قراری

امروز تا نصف کتاب آداب بی قراری را خواندم، از یعقوب نادعلی.
برای این که نظرم را بگویم باید یک پیش درآمد بگویم:
یک بار یک مصاحبه با هوشنگ گلشیری دیدم، که یک کانال خبری آن ور آب پخشش کرد.
حرفی را زد که من همیشه بهش اعتقاد داشتم و چه حس خوبی داشتم وقتی از زبان یک نویسنده ی مشهور شنیدمش؛ هرچند گلشیری جامع تر از من گفتش. میگفت یک سری از نویسنده های ما  که سبک نوشتنشان رمانتیک است یا حتی رئال، اینها درباره ی آدمهای ده طوری مینویسند که انگار مردم ده مردمان ساده و خوش قلبی هستند و چشمه ای هست و زیبارویی که راحت میشود باهاش رابطه پیدا کرد. درحالی که اصلا این طور نیست ومردم ده به خاطر این که ده کوچک است و همه زیرنظر هم هستند خیلی روابط پیچیده ای با هم دارند و توی کوچک ترین مسائل زندگی هم پیچیده اند. مثلا بپرس کجا بودی کجا میروی؟ یک جواب درست از زبان این آدم نمی شنوی.
من  -گلنار- خودم این را چه در دهات خوزستان چه جاهای دیگر دیده ام. روستاییها توی بعضی مسائل ذهنی و انتزاعی خیلی نادان هستند، اما توی مسائل پیش پا افتاده  می توانند خیلی حیله گر و کلک باز باشند. توی کتاب های تولستوی هم این را خوانده ام.
توی کتاب آداب بی قراری این نگاه رمانتیک به روستایی ها هست.
این که توی ده کوچک جناب مهندس می رود خانه ی کارگرش، یا زن 17 - 18 ساله ی آن کارگر می آید خانه ی مهندس را تمیز کند یک چیز نامحتمل است. توی جایی که اگر از خیابان رد بشوی عصر ازت می پرسند راستی دیدیم از خیابان رد شدی، کجا می رفتی؟ اتفاقی که برای من و شهرزاد توی خانه ی دهاتی شان افتاد؛ توی هم چین محیطی غیرممکن است دزدانه بروی خانه ی یک زن جوان و باهاش رابطه برقرار کنی بارها و تازه بچه هایش هم باشند و تو مشغول شان کنی با شیرینی یا این که توی ماشینت بروند بازی کنند. بعد آن دختر دهاتی اسم این هم خوابی را بگذارد بازی. هی مرد از دختر میپرسد مرا دوست داری؟ میگوید ها خو شما با من بازی می کنی. و بپرسد شوهرت چی؟ بگوید ها خو شوهرمه زحمت میکشه... این حرف ها را هیچ وقت از زبان یک دختر روستایی نمی شنوی که از 9سالگی با ازدواج و شوهرداری از طریق فامیل ها و دوست های ازدواج کرده اش آشنا شده. بعد بپرسی طلاق نمی گیری که با من بیای؟ بگوید طلاق چنه؟!!!!!!!!!!!!!!
چه طور ممکن است یک زن هجده ساله نداند طلاق چیست؟ یعنی توی روستا طلاق وجود ندارد؟ یعنی هیچ آدم روستایی نیست که طلاق بگیرد؟
وقتی مصاحبه با گلشیری را میبینم فقط می گویم حیف که این آدم های حرفه ای در زمینه ی ادبیات داستانی دیگر نیستند و ادبیات ما شد مثل ادبیات روسیه بعد از انقلاب شوروی، که دیگر واقعا نویسنده قابل توجهی بعد از بولگاکف از آن جا بیرون نیامد.

چهارشنبه 10 مرداد 1397 @ 06:57

دیروز حالم عالی بود و خیلی کارها را از پیش بردم.

کاش شوهرم نوبت دکتر را کنسل کند. الان چهار ماه و نیم نوبتم را عقب انداخته ام؛ یک کم بیشتر کجاش بد است؟

چهارشنبه 10 مرداد 1397 @ 06:49

من آن زنم که به نامردی، سوی حصار نخواهم شد.

امشب که خوابم نبرد، نشستم با ساتن قرمزی که سه سال پیش برای هفت سین خریده بودم، لباس خواب برش دادم، ساده و بلند و بندینکی. قیچی که توی پارچه جلو میرفت میگفتم خدایا کاری کن قشنگ بشه، یادم نمیاد تا حالا از کار دست خودم لباسی پوشیده باشم که واقعا باب دلم باشه. یعنی میشه واقعا منم مثل بقیه از یه کار خودم راضی باشم؟

برش دادم و نصفش را با دست کوک زدم و حوصله ام سر رفت. پوشیدمش، خیلی جالب نبود. هنوز اتو میخواهد، جای تا رویش مانده. و باید نوار توری برایش بخرم فردا، بعد از دکتر، اگر شوهرم غرغر نکرد. رفتم توی اینترنت نوار توری و کتان و دانتل نگاه کردم. همه چیز ظریف و زنانه بود.

بعد آمدم دراز کشیدم.

با خودم فکر کردم وقتهایی که شوهرم اینقدر نگران مشکلات میشود، دیگر حتی فراموشم میشود که زن هستم. باهاش درباره مشکلات و آینده و به قول اخبار گو ها »راههای برون رفت از بحران» حرف میزنم و اخبار را گوش میدهم و درباره اش میگوییم. اینها مخالفتی با زن بودن ندارد، ولی احساس زن بودن هم نمیدهد. غذا میپزم و نظرش را میپرسم؛ سرسری میگوید خوشمزه شده؛ توضیحی درباره غذا میدهم، میگوید: آره خوبه، اینجوریم خوبه. 

میگویم فیلم ببینیم؛ یا نمی آید یا وسط فیلم بلند میشود و میگوید فیلمش نمیگیرتم حواسم همه ش پرت میشه. 

لباس جدید نشانش میدهم، با چشمهای مغمومش نگاه میکند و سر تکان میدهد. 

درباره خودم که اگر حرف بزنم کاملا حواسش پرت میشود.

حس میکنم نه زن هستم نه مرد، چیزی مثل یک دختر دبیرستانی هستم با اداهای پسرانه. دختری که کاملا بالغ نشده و درک کاملی از خودش و جنسیتش ندارد.

میپرسد چایی میخواهی میگویم آره. برایمان مرتب چایی میریزد؛ از این کارش خوشم می آید، لپش را میکشم. زیرچشمی با لبخند خجالت زده ی مردی نگاهم میکند که از محبت دیدن خوشحال است اما حالا نمیتواند ابراز محبت کند.

سرد هستم، مثل یک چیز بیجان. نه غصه ام میگیرد که گریه کنم، نه عصبانی میشوم مثلا از دست باعث و بانی این وضع. فقط حوصله ام سرمیرود و دوست دارم تنها باشم و دوست دارم توی خانه نباشم.

وقتی به همه ی اینها فکر میکنم، حس میکنم یک سردی تیره و بی نور توی قفسه ی سینه ام پخش میشود و میرود توی ذهنم و جلوی چشمهایم.

دوست دارم بزنمش کنار. این بزرگترین خواسته و وسواسم است در این حال.

همه چیز کند و رخوتناک، میگذرد. با این حال، ساعتها زود رد میشوند و میبینم کاری نکرده ام.

همیشه به خودم میگویم فردا هم روز خداست کلوچه...


عنوان مطلب هم که بی ربط است.

سه‌شنبه 9 مرداد 1397 @ 16:16

حق جرات مندی 3

روزی که این پست را نوشتم: http://barayeneveshtan.blogsky.com/1397/05/06/post-670/به-اینکه-دندانهای-محبوبه-افتاده-فکر-میکردم

فرداش توی یک کانال مربوط به مشاوره درمانی مطلب زیر را خواندم:


حق جرات مندی 3:

من حق دارم قضاوت کنم که آیا من مسئول یافتن راه حل برای مشکلات دیگران هستم یاخیر. من در نهایت مسئول آرامش روحی و خوشحالی خودم هستم . من می توانم احساس نگرانی و دلسوزی برای دیگران داشته باشم، اما مسئول ثبات ذهنی و شادی دیگران نیستم..

 اگر من نتوانم این حق جرات مندی را تشخیص دهم، دیگران ممکن است تصمیم بگیرند که افکار و احساسات من را با مقصر دانستن من برای مشکلاتشان، کنترل کنند .


سه‌شنبه 9 مرداد 1397 @ 01:04

اولش قضیه آناشید حسینی رو از خواهرم شنیدم.

بعد توی قسمت جستجوی اینستاگرام.

اولش حرفای خودش را که شنیدم درباره اینکه عکسها مربوط به مجردیش بود و ماشین ۳۰    ۴۰میلیونی به زور خریدند و اجاره نشین هستند و خوش تیپی به پول نیست و گوز و چس و مادر قحبگی و فلان، اینجا بود که میزان گه بخور خونم خیلی زد بالا. وقتی وضعم بدتر شد که دیدم بعضی پیجها میگویند چرا عکسهای مردم را پخش میکنید و جهان سومی هستید یا چرا در زندگی خصوصی دیگران انگولک میکنید و ....

زمانی که دیدم اکثر مخالفین این ماجرا، که به اصطلاح خودشان مخالف اشرافیگری و تجمل گرایی و فلان هستند، دلیل اصلی جنجال راه انداختنشان مخالفت با روحانی است و کلا مشکلشان جناحی است دیگر کارم از گه بخور خیلی رد شد و ذهنم شروع به خلاقیت کرد و فحشهای جدیدی اختراع کرد که خودم هم نشنیده بودم.

کلا اینکه اشتباه این آناشید و شوهرش در کجاست اینقدر در نظرم بدیهی است که همه این فلسفه بافیها اینقدر در نظرم مهمل است که واقعا به معنای حقیقی کلمه زبانم قفل میشود و ذهنم از کار می افتد. فقط تنها کلماتی که ذهن و زبانم میتوانند بگویند فحش خالص است، عاری از هرگونه کلمه محترمانه و مودبانه ای.

احتمالا الان کلا در یک مرحله پیش از سکته ای چیزی هستم.

دوشنبه 8 مرداد 1397 @ 05:33

داشتم فکرمیکردم درباره چای و بیدار شدنم و شوهرم بنویسم که لبم خورد به سنگ اُوپن و زیر لبم و داخل لبم شکاف کوچکی برداشت و خون روی چانه ام ریخت.

حوصله ندارم دیگر برای نوشتنش.

دوشنبه 8 مرداد 1397 @ 05:29

قبل از خواب به این فکر میکنم

دو نفر پشت سر من حرف زدند.

و من فهمیدم.

و با خودم فکر کردم، ناف آدمها را با نامردی و پستی بریده اند.

شنبه 6 مرداد 1397 @ 21:35

عصر بابام با مادرم حرف میزد و مادرم ناراحت بود از کارهایی که عمویم میکند.

پدرم از مادرم پرسید اگه گفتی کیو دیدم؟

مادرم حوصله نداشت جواب بدهد و ساکت ماند، کاری که من با شوهرم میکنم.

باز پدرم سوال کرد.

مادرم گفت نمیدونم لابد حضرت خضر.

بابام  لبخندی زد که تویش دلخوری بود و گفت نه اون که فعلا یه مدته ندیدیمش..

بعد دیگر مادرم بلند شد و گفت شانس ندارد و تا خانه را بازسازی کردند عمویم آمد و اسیر شده و فلان. و برادرم ناراحت شد و بهش گفت زشت است میشنود و اگر میخواهی صدایت را بشنود یه بارکی برو پیشش و مستقیم بهش بگو.

من هم زدم به شوخی و خنده و چای رقیق با لیمو خوردم و رژیم چای نخوردنم را شکستم.

حالا هم مادرم میگوید اوف ای خدا مگه ما چکار کردیم ... استغفرالله  استغفرالله... میترسم عیب کنم و خودم گرفتار بشم...

شنبه 6 مرداد 1397 @ 21:30

شیر شدن عمویم و موش شدنش

آمدم خانه مادرم؛ و تا داخل پذیرایی شدم و به عمویم سلام کردم جای جواب سلام گریه کرد.
من هم محل ندادم و رفتم پیش مادرم توی هال.
مادرم برایم گفته بود که عمویم چطور برای برادرم که پرستار تمام وقتش شده شیر است و سرش داد و بیداد میکند و جلوی دیگران اشک میریزد که انگار توی خانه ی ما استثمار شده.
و وقتی زنش می آید پیشش، اینقدر باهاش بداخلاق است که برادر زن عمویم بهش برخورده و دیگر زن عمویم را نمی آورد.
اگر عمویم بچه هم داشت با اخلاقی که دارد بچه هایش میبردندش خانه سالمندان.
عصر هم گفت شکمش ورم کرده و ببرندش بیمارستان.
حالا آمبولانس آمده. عمویم جلویشان موش و مظلوم شد.
فامیلها به برادرم گفته اند ولش کن از دستش ناراحت نشو، این طایفه همه شان همین اخلاق را دارند.
شنبه 6 مرداد 1397 @ 05:03

خوشبختی و غم. گذرا بودن احساسها. خوشبختی

وقتی چشمم به یک منظره عادت کند، و اگر بشود لم بدهم و آهنگ گوش کنم و باهاش بخوانم، اینجا احساس خوشبختی می آید سراغم.

یا اگر توی هوای خنک باشم و احساسی که در کودکی توی این هوا داشتم، برایم بازآفرینی بشود.

جدیدا احساس خوشبختی خیلی گریزان شده.

وقتی با شوهرم وقت مشترکی میگذرانم و با هم میخندیم خوشبخت مبشوم، اما حمله های غم و عصبانیت این خوشبختی را گذرا میکنند.

وسط خوشحالی خدا خدا میکنم که حسم بماند و دیگر غم سراغم نیاید، سعی میکنم شرایط را همانطور که هست حفظ کنم تا شادیم ماندگار شود. 

اما با پابرجا ماندن همان شرایط، باز هم حال من عوض میشود.

کنترل زیادی رو شادی و غمم ندارم.

شنبه 6 مرداد 1397 @ 04:57

سردی واقعیت، دنباله ی آن چیزی که توی محفظه ی سنگی ِِداخل قلبم است.

یک دردی دارم به اسم سردی واقعیت.

همه چیز تا توی ذهنم است، یا در کلامم، قشنگ است.

اما وقتی واقعیت پیدا میکند سردی واقعیت بهش رخنه میکند و زیباییش کم میشود و احساسی بهم نمیدهد.

وقتی میگفتند شمال ایران از زیباترین جاهای دنیاست، مشتاقش بودم.

مجرد که بودم نرفتم شمال. جنوب تا شمال خیلی راه است. ما همین که برسیم استانهای مرکزی خیلی باید مسیر طی کنیم.

بعد ازدواج رفتیم. همه جا قشنگ بود، اما یک چیزی کم بود. همیشه یک چیزی کم است. یک سحرآمیزی و دل انگیزی بیشتر، یک چیزی که بیشتر احساسم را برانگیزد.

آبشار قشنگ بود، دهی که تویش نماز خواتدیم پر آرامش و خوب بود، جنگل کلاردشت با مهش قشنگ بود، لب دریا هم.. اما وقتی یک چیزی واقعی و قابل لمس میشود انگار خشکی و جدیت و سردی و بیمزگی دنیای واقعی بهش رخنه میکند و چیزی ته دلم میگوید همین؟ چرا من الان لذت نمیبرم؟ چرا حس شادی و خوشی و سرمستی ندارم؟ چرا احساسهای کودکیم برنمیگردند سراغم؟


شنبه 6 مرداد 1397 @ 04:32

شوهرم لاغر شده و آفتاب گونه ها و بازوهایش را سوزانده. میرود بندر و می آید و دنبال ساختن یک زندگی مرفه و آرام است، اما نمیشود. بازاریها همه گرفتارند و بازاری های سطح متوسط روز به روز درآمدشان کمتر و دوندگیشان و حرص خوردنشان بیشتر میشود.

سیاست و اقتصاد وابسته به آن، به شخصی ترین جنبه های زندگی ما کار دارد و آدم هرقدر ازشان فرار کند توی همه چیز حسشان میکند.

توی مسافرت، خوردن و پوشیدن، آب، غذا، بیماری، سلامتی، زیبایی ات، تفریح، بچه دار شدن و آینده بچه و سطح زندگی ای که برای بچه ات توقع داری و حتی پوشک بچه.. اقتصاد مریض ما توی اینها دخالت دارد و فکر آدم را مشغول خودش میکند. 

کاش خدا کمک کند.

همه چیز خسته کننده شده.

دوست دارم جنوب را بگردم، قشم و چابهار و لاوان و کیش و بندرعباس و همه جا.


شنبه 6 مرداد 1397 @ 04:18

به اینکه دندانهای محبوبه افتاده فکر میکردم

دندانهای محبوبه افتاده بودند و وقتی گغت شوهرش آورده اش خانه مادرش و الان سه هفته است، به من نگاه کرد و گریه کرد و چشمهایش را مالید. من رو گرداندم و حتی حوصله نداشتم برایش دل بسوزانم چون ممکن بود گریه کنم و دیگر از غصه خوردن خسته شدم.

چشمهای محبوبه سبز است و از من کمتر سن دارد اما بزرگتر میزند. نطفه شوهرش ضعیف است و مادرشوهره به محبوبه میگوید تو عقیمی، که البته اگر عقیم بود نمیتوانست باردار شود که بعد سقط کند. خواهرشوهر محبوبه زور میگوید و فحشش میدهد و شوهر محبوبه با شنیدن گلایه های زنش می اندازتش خانه پدرش...

خب محبوبه هم خدا دارد و من از غصه خوردن جای همه خسته ام.

دنیای خوبی نیست و من میخواهم این را فراموش کنم.

میخواهم جای همه عصبانی نشوم. هرجا ناحق بود اگر به من ربطی نداشت گر نگیرم.

یک نفرم و خدا از من انتظار ندارد همراه هر آدم رنج برده ای رنج ببرم.

خودم غصه و غم دارم و با کسی شریک نمیشوم، همانها بسم است.


( تعداد کل: 597 )
   1       2       3       4       5       ...       20    >>